#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_423

با شنیدن صداش هول کردم،نفس عمیقی کشیدم و با صدای ریزی گفتم :
_سلام.
با بی حوصلگی گفت :
_شما؟
با صدای بلند تری گفتم:
_حوام...!
چند لحظه ای مکث کرد...انگار زمان میخواست تا به خودش بیاد!...بعد از چند لحظه مکث با صدای آرومی گفت:
_چی میخوای؟
بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب:
_شماره عماد رو میخوام...!
خندید! یه خنده ی بی حال!! زمزمه کرد:
_یادداشت کن!
باورم نمیشد که انقد سریع حاضر شده باشه شماره عماد رو بده !!!تند تند شماره ای رو که خوند یادداشت کردم و بدون حرف اضافه دیگه
ای قطع کردم.الان من به عماد زنگ بزنم چی بگم؟بهد از اینکه اونشب تو رستوران با آزاد فرار کردم و تنهاش گذاشتم دیگه خبری ازش
نداشتم.!چجوری باید باهاش رفتار کنم؟از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت اتاقم...بهتره تو اتاقم بهش زنگ بزنم ممکنه از سرو صدام
بابا از خواب بیدار شه و از نقشم مطلع شه..!.اونوقته که به معنای واقعی بدبخت میشم!...اصلا معنی کارای ضدنقیض خودم رو درک
نمیکردم... از سمتی دوست دارم عماد به سزای اعمالش برسه اما....بچش...اون موجود بی گناه!...تند تند شمارش رو گرفتم و گوشی رو
گذاشتم دم گوشم...
*یک بوق..
دو بوق...سه بوق...
ده بوق...
لعنتی جواب نمیداد...گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش رو عسل ی کنار تختم خب صبح بهش زنگ میزنم!.نشستم رو تختم،اعصابم خراب
شده بود.حس میکردم هرچه زود تر باید بهش خبر بدم که اتفاق بدی قراره براش بیفته رو تخت دراز کشیدم و سعی کردم به هیچی فکر

romangram.com | @romangram_com