#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_422

میکردم...احساس میکردم کل تختم از عرقم خیس شده..پلکام رو مالیدم و با کرختی از تخت پاشدم...فضای تاریک اتاق تنهایی رو بهم
دهن کجی میکرد..کورمال کورمال حرکت کردم سمت پریز و برق رو روشن کردم...با قدمایی کوتاه حرکت کردم سمت اشپزخونه
کابوسی که دیده بودم مدام میومد جلوی چشمام..فکرم رفت سمت حرفای بابا حکم جلب عماد صادر شده...عماد بزودی دستگیر
میشه...پشت میز اشپزخونه نشستم و نگاه براق از اشکم رو به پنجره اشپزخونه دوختم..انعکاس نور ماه به فضای داخل اشپزخونه
باریکه نور کوچکی ایجاد کرده بود...همه عذابا و صحنه های شکنجم توسط عماد میومد جلوی چشمام...
تجاوز...
عماد ممکنه قصاص شه....از این فکر قلبم لرزید عماد قصاص شه دوباره بچه ای بی پدر میشه...زنی بیوه میشه..از این فکر قلبم تو
سینه فشرده شد تکلیف اون بچه چیه که ناخواسته پاش به این باز ی کثیف باز شده؟!نمیدونستم چی درسته چی غلط..من باید جلوی این
اتفاق رو بگیرم...باید به عماد کمک کنم فرار کنه...نمیتونم بذارم بچه دیگه ای در حسرت دیدار با پدرش بزرگ شه... ازاد..ازاد کاش
تو این شرایط سخت تنهام نمیذاشتی..یعنی الان کجایی؟!ممکنه به من فکر کنی؟!لبخند تلخی زدم...چه خیال باطلی...ازاد راستش رو
بخوای هنوز باورم نمیشه که از دستت دادم حس میکنم همه این اتفاق ها یه کابوسه!..یه کابو ِس وحشتناک...خیلی هم وحشتناک..این فکرمخنده داره اما اگه رفتنت یه کابوس وحشتناک باشه دلم نمیخواد بیدار شم!!!!چون میترسم با بیدار شدنم واقعا از دستت داده باشم..!.پس
ترجیح میدم با فکر به اینکه رفتنت یه کابوسه زندگیم رو ادامه بدم....!
"یک رو می ایی که من دچارت نیستم!..
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم.."
*
انقد گیج و سردر گم بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم...از صندلی بلند شدم و لیوان آبی از یخچال برداشتم و لاجرعه سر کشیدم. خنکی
آب باعث شد که دهان خشکم به وجد بیاد حرکت کردم سمت گوشیم و از رو عسلی برداشتم.برای کاری که میخواستم انجام بدم شک
داشتم...اما وجدانم اجازه نمیداد که بچه ی دیگه ای بی پدر بزرگ شه.با این فکر قبل از این که منصرف بشم رفتم تو مخاطبینم و به
آخرین شماره ای که از عماد داشتم زنگ زدم... لعنتی خاموش بود!با حرص گوشی رو پرت کردم رو کاناپه و خودمم روش نشستم.حالا
چجوری باید بهش خبر بدم؟سرم رو میون دستام گرفتم...با فکری که به سرم زد سری پریدم سمت گوشی...بد نیست خط سارا رو امتحان
کنم! شاید خط اون روشن باشه.بااسترس ضربه ای رو اسم سارا زدم...اصلا حواسم به ساعت نبود که از نیمه شب گذشته!!اونقدر بوق
خورد که دیگه داشتم از جواب دادنش نا امید میشدم... تا خواستم قطع کنم صدایی دورگه و خمار از خواب سارا پیچید پشت گوشی:
_هوووممم؟

romangram.com | @romangram_com