#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_421

مشغول صحبت باهاش شدم..بعداز یکم صحبت با سارا قطع کردم..باورم نمیشد که شانس اوردم!زیرچشمی نگاهی به ایمان انداختم
مشخص بود که کلافست..با کلافگی زمزمه کرد:
_حوا من خیلی بهت اعتماد دارم..میدونی که؟!
با شنیدن جملش بغض نهفته تو گلوم بزرگتر شد..من دارم با اعتماد ایمان چیکار میکنم؟!با صدای خفه ای نالیدم:
_مرسی از اینکه بهم اعتماد میکنی ایمان.....
لبخند مردونه ای زد و بوسه ای رو پشت دستم که تو دستش بود کاشت زیر لب زمزمه کرد:
_ببخش که با شک کردنم رنجوندمت...
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم..دعوام با عماد...جر و بحثم با ایمان...حالاهم معذرت خواهیش و عذاب وجدانم نسبت به سو استفاده از
اعتماد همه و همه باعث شد که بغض تو گلوم شکسته شه...با شنیدن هق هق گریم ناگهانی زد رو ترمز و برگشت سمتم...با نگرانی دو
بازوم رو اسیر پنجه هاش کرد و گفت:
_چرا گریه میکنی؟!از من دلخوری؟!
اونقدری گریم شدید بود که نمیتونستم به درستی حرف بزنم...کلافه سری به عنوان منفی تکون دادم..کشیدتم تو بغلش و بوسه ای رو
موهام کاشت..زیرگوشم گفت:
_هیسسس خانوم کوچولو فراموشش کن ببخش که اشکتو در اوردم....هیس..اروم باش..
*
بوم...
بوم...
بوم...
انگار یچیزی مثل مته داشت مغزم رو سوراخ میکرد..سعی کردم چشمام رو باز کنم ولی انگار نمیتونستم..انگار انرژی لازم برای این
کار رو نداشتم!از شدت تقلا به نفس نفس افتاده بودم..مردی رو میدیدم که هر لحظه ازم دور و دورتر میشد..صدای گریه ی بچه ای به
گوشم میرسید..مرد هر لحظه ازم دور و دورتر و هق هق مظلومانه بچه بیشتر و بیشتر میشد..نمیدونستم باید بچه رو اروم کنم یا به دنبال
اون مرد برم..انگار که به یکباره زمان از حرکت ایستاد...مرد به قعر دره ای سقوط کرد و بچه ساکت شد...با شتاب رو تخت نشستم و
با ترس نگاهی به اطرافمانداختم..تو اتاقم بودم..کابوس بود فقط یه کابوس...دونه های درشت عرق رو روی صورتم حس

romangram.com | @romangram_com