#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_420

رو چپه کردم تا ایمان نتونه اسم عماد رو ببینه...با اینکارم با سوءظن بهم خیره شد..با لحن مشکوکی گفت:
_کی بود!؟!
با تته پته نالیدم:
_ساراست..باهاش بحثم شد الان داره هی زنگ میزنه تا از دلم در بیاره..
نیخشندی زد و با طعنه گفت:
_ساراست؟!
تند تند سرم رو تکون دادم و گفتم:
_اره ساراست..
همزمان به ارومی تماس رو ریجکت کردم..زیرلب زمزمه کرد:
_اوکی ساراست.!!!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم..با بلند شدن دوباره ی صدای گوشیم به تندی دست دراز کرد و غرید:
_بده من اون لعنتیو..
با ترس به در چسبیدم و با صدای لرزونی گفتم:
_یعنی چی ایمان؟!میگم که ساراست........
با دادی که کشید به معنای واقعی خفه شدم:
_میگم بده به من اون گوشی رو...
*
وقتی تردیدم رو دید خودش دست دراز کرد سمتم و گوشی رو از بین انگشتای دستم کشید بیرون.با استرس پلکام رو روهم فشردم الانه
که بفهمه..الانه که برای همیشه نابود شم..از ترس به نفس نفس افتاده بودم..بعداز چند لحظه بالاخره صدای گرفتش بلند شد:
_حوا؟!
با استرس چشمام رو باز کردم گوشی رو گرفت طرفم و گفت:_بیا ساراست...جوابشو بده.
نمیدونستم داره مسخرم میکنه یا واقعا ساراست..یعنی میشه که یبار شانس باهام رو باشه؟!با اکراه دست دراز کردم و گوشی رو از
دستش کشیدم بیرون..واقعا سارا بود!!!!!تاحالا نشده بود که انقدر از زنگ زدن سارا خوشحال شم!با خوشحالی تماس رو برقرار کردم و

romangram.com | @romangram_com