#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_419

میز بود کشیدم و با مظلومیت صداش زدم..سر بلند کرد و سوالی نگاهم کرد لب زدم :
_دوستت دارم...
لبخندی رو لباش جا خوش کرد،مثل خودم لب زد:
_من بیشتر خانومم.
*
مشخص بود که ازم دلگیره..خب چرا نمیخواد قانع شه که نمیتونم باهاش برم مسافرت؟من این ازادی رو ندارم که چند روز با یه پسر برم
مسافرت!..میدونستم دوستاش به مناسبت تولدش میخوان عماد رو ببرن شمال..اما من نمیتونم همراهیش کنم..نه اینکه دلم نخواد..نه اتفاقا
خیلی دوست دارم برم اما نمیتونم...دوباره بی توجه بهم مشغول گوشیش شد این یعنی اینکه اره من قهرم..به ارومی از جام پاشدم و کیفم
رو از رو میز برداشتم..با بلند شدنم نگاهش برگشت سمتم.با تعجب گفت:
_کجا؟!
با طعنه گفتم:
_فکر کنم برم بهتره خداحافظ.
بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم با قدمایی بلند از کافه زدم بیرون.بغضی گلوم رو فشرد یاد روزایی افتادم که جلوی در مدرسم
واسه دیدنم له له میزد اما الان....حتی دنبالم نیومد..با شنیدن صدای بوق ممتد ماشینی از پشت سرم به هوای اینکه عما ِد با حرصبرگشتم عقب که با ماشی ِن ایمان روبه رو شدم...با دیدن ایمان نفسم رو سینم حبس شد...سرجام خشک شدم و با ناباوری به ایمان نگاه
کردم...نکنه من و عماد رو باهم دیده باشه؟!از این فکر عرق سردی رو بدنم نشست..با بوق بلندی که زد تکونی خوردم و با قدمایی
سنگین حرکت کردم سمت ماشینش و رو صندلی جلو جای گرفتم...زیرلب سلامی گفتم..با حرص جوابم رو داد و پاش رو تا ته روی گاز
فشرد ماشین تقریبا پرواز کرد..با ترس به صندلی چسبیدم و با صدای خفه ای نالیدم:
_ایمان.....
به تندی برگشت سمتم و گفت:
_کجا بودی؟!
لب گزیدم و نگاهم رو که هر لحظه داشت بیشتر تار میشد به پنجره دوختم..به سختی بغضم رو فرو خوردم..دستش رو گذاشت رو دستیخ زدم و فشار محکمی بهش وارد کرد که اخ خفه ای زیرلب گفتم..شمرده شمرده گفت:
_میگم کجا بودی حوا؟!
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم صدای گوشیم بلند شد..با دیدن اسکرین گوشیم و اسم " عمادم " نفسم رو سینم حبس شد به تندی گوشیم

romangram.com | @romangram_com