#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_418
رو صندلی کنارم جای گرفت و با لحن متاثری گفت:
_چت شد یهو؟
با صدای خفه ای نالیدم:
_هیچی...هیچیم نیست...
صندلیم رو کشیدم عقب و از جام بلند شدم با صدای ضعیفی گفتم:_مرسی بابت شام خوشمزت،من سرم درد میکنه میرم بخوابم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_برو عزیزم.
با قدم های کوتاه حرکت کردم سمت اتاقم کنار دیوار سر خوردم و زانو هام رو کشیدم تو بغلم...هرچقد سعی کردم به گذشته فکر نکنم
نمیشد،انگار نیرویی من رو به همون سمت هل میداد،سرم داشت از این افکار منفجر میشد،پلکهامو محکم رو هم فشردم.به محض بستن
چشمام چهره ی عماد تو ذهنم شکل گرفت...
《فلش بکی به گذشته》
جرعه ای از قهوش خورد و با هیجان گفت:
_حوا نه نیار دیگه...
با ناراحتی دستم رو دور بدنه فنجون قهوم حلقه کردم وگفتم:
_عماد چرا درک نمیکنی من نمیتونم بیشتر از ساعت ۸شب بیرون از خونه بمونم
انوقت تو میگی با تو و دوستات بیام مسافرت چند روزه؟مگه دست منه؟پوزخندی زد و زمزمه کرد:
_حق با توئه این منم که توقع بیجایی ازت دارم... انتظا ِر بیجایی از به اصطلاح همسر ایندم دارم که کنارم باشه..
با لحن دلجویی پریدم بین جملش و گفتم:
_عماد جان.....
مثل خودم پرید بین حرفم و گفت:
_عزیزم برسونمت خونه؟
ناراحت لبامو برچیدم و رو ازش گرفتم.زیر چشم نگاهی بهش انداختم که با لبخند مشغول ور رفتن با گوشیش بود.حرصم بیشتر شد از
این نادیده گرفتن...اما خب مگه چاره ای داشتم؟من نمیتونم با عماد به مسافرت برم...دستم رو نوازش وار روی دست مردونش که رو
romangram.com | @romangram_com