#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_417

بابا پوزخندی زد و بی پرده گفت:
_اون به تو تجاوز کرد؟!
مکثی کرد و به صندلیش تکیه زد با صدای ارومی جواب خودش رو داد:
_نه!.
سرم رو انداختم پایین و با فشردن پلکام به همدیگه سعی کردم به اشکام اجازه بارش ندم
اره
اره
اون به من تجاوز نکرد..!
اون فقط ایستاد و نگاه کرد
نگاه کردو نگاه کرد
له شدن من رو نگاه کرد و نگاه کرد
فقط نگاه کرد
فقط نگاه کرد....
*پارات254
سکوت عجیبی بینمون برقرار شد. باران برای اینکه جو رو عوض کنه با لبخند مصنوعی رو به بابا گفت:
_غذا بکشم براتون؟
بابا لبخند خشکی زد و بعد از تشکر از باران بابت غذا از پشت میز بلند شد و حرکت کرد سمت اتاقش با رفتن بابا بی حال دو دستم رو
گذاشتم روی صورتم و زیر لب نالیدم:
_ولم کنین لعنتیا...تموم کنین... هی یادم نیارین....
باران مشغول مالیدن شونه هام شد و با صدای آرومی گفت:
_آروم باش عزیزم
دستم از رو صورتم سر خورد پایین با صدای لرزونی گفتم:
_باران نمیتونی درک کنی که چقد داغونم...

romangram.com | @romangram_com