#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_416
تحفه ای که کنارت قدم میزند اش دهن سوزی نیست..
نه پای حسادت زنانه در میان است و نه حرص رها شدن..!
کسی که " عشق " را به " عشوه " میفروشد مر ِد میدان نیست!..
میدانی تا بوده همین بوده..
باقیمانده " شیر " نصیب " لاشخور " هاست..!
مفت چنگت غریبه...
مفت چنگت!...
با گوشه اسیتنم اشکای لجبازم رو پاک کردم فکرشم نمیکردم که ازاد منتظر پس زده شدن از طرف من باشه تا بره سمت مها..پول..قطعا
پولی که بهش میرسید از من و عشق ناکامم مهم تر بود!..با صدا زدن اسمم توسط باران حواسم جمع شد و از اتاق خارج شدم..عطر
خوش سبزی پلو مشامم رو نوازش کرد..تازه فهمیدم که چقدر گشنمه..وارد اشپزخونه شدم و سوالی نگاهی به باران انداختم..همونجوری
که مشغول درست کردن سالا بود گفت:
_بابات ساعت چند میاد؟!میز رو بچینم یا نه؟!
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_چیدن میز با من،الاناست که بابا بیاد..
سری تکون داد و باشه ای گفت.بی حرف مشغول چیدن میز شدم..با اومدن بابا سه نفری پشت میز نشستیم و مشغول خوردن سبزی پلوی
باران پز شدیم!..نبود مامان خیلی حس میشد..بزور بغضم رو با غذای تو دهنم قورت دادم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم..بابا لیوان
دوغش رو یه نفس سر کشید و بی مقدمه گفت:
_حکم جلب عماد رو گرفتم،فقط الان باید محل زندگیش رو پیدا کنم..
با شنیدن جمله ی بابا ناخواسته قاشقم از تو دستم ول شد تو بشقابم و سرم رو بلند کردم..زیر لب گفتم:
_تازه؟!بعد اینهمه سال؟!اینهمه تردید شما برای چی بود دقیقا؟!چرا از اول اقدام به دستگیریش نکردین!!!
مستقیم تو چشمام زل زد و گفت:
_بخاطر اینکه اونقدری زرنگ بود که تو هیچکدوم از کثافت کاریاش ردپایی جا نذاشته باشه..!با صدایی که میلرزید گفتم:
_ردپا پررنگ تراز من؟!پررنگ تراز کاری که با من و ایندم کرد؟!
romangram.com | @romangram_com