#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_415

ِن
داستا رسیدنتان رو بشنود..
نه بلاتکلیفی..
نه عشق های بی سر و ته..!
گرمی اشک رو روی گونه هام حس کردم یعنی ممکنه ازاد از من برای بچش بگه؟!از عشق بی سر و تهمون؟!نگاه بغض دار و تارم
افتاد به هواپیمایی که داشت اوج میگرفت و هر لحظه از من و من! از من و عش ِق ناکا ِم تو وجودم داشت دور و دورتر میشد..رفت...شدم
همون حوای بی ادم...
"در سلام خداحافظی ات پیدا بود!
قصدت این بود از اول که نمانی..! بروی "
*
با حرص گوشه لبش رو جویید و گفت:
_الان خیلی خوشحالی که لگد زدی به بختت نه؟!
با ارامش به تاج تختم تکیه زدم و چشمام رو بستم.سعی کردم خودم رو کر جلوه بدم و زخم زبونای باران رو نشنوم!...تکونی بهم داد و
گفت:_هوی با تواما...
با همون چشمای بسته زیرلب گفتم:
میشه بس کنی؟میشه انقد حالم رو بدتراز اینی که هستم نکنی؟!میشه درکم کنی؟!
سکوتش برام خوشایند بود ساکت شد..چقد به این سکوت نیازداشتم صدای خش خش لباساش نشون از بلند شدنش بود..زیر لب گفت:
_الاناست که بابات بیاد،اون بیچاره چه گناهی کرده که همش باید حاضری بخوره میرم شام درست کنم..
چشمام رو باز کردم و تکیم رو از تاج تخت برداشتم لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
_مرسی.
بی حرف از اتاق خارج شد..نگاهم رو کشوندم سمت اینه روبه روی تختم و از داخل اینه به دختر پژمرده توش خیره شدم..به محض
پلک زدنم قطره اشکی رو گونم سر خورد..با حرص زمزمه کردم:
_مفت چنگت غریبه...

romangram.com | @romangram_com