#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_412

من را خوب میفهمد..که تمام غربتم را پشت رژ قرمز..خط چشم نازک و لاک های رنگارنگم پنهان میکنم هر صبح نقاب بی تفاوتی
میزنم به روی دلی که اشوب و درهم است..و لبخند مهمان ناخوانده بی قراری های هر روز من است...با هق هق دستم رو روی قلبم
فشردم..تند تند اشکام رو پاک کردم و بعد برداشتن سوئیچ و گوشیم از خونه زدم بیرون..حرکت کردم سمت باغی که جشنشون بود..یه
باغ مجلل تو خارج از شهر..بعد یک ساعت رسیدم..ماشین رو گوشه ای پارک کردم و به ورود ی باغ زل زدم..با دیدن بی ام دبلیوی
مشکی رنگش که به زیبایی تزئین شده بود نفسم تو سینه حبس شد پس تازه رسیدن..از ماشین پیاده شد و حرکت کرد سمت در جلو تا
برای عروسش باز کنه....این اشکای لعنتی نمیذاشتن که به درستی ببینمش..لعنتیا ولم کنین برای اخرین بار سیر ببینمش..در جلو رو باز
کرد و دستش رو به سمت دختری که رو صندلی جلو جای گرفته بود دراز کرد...با نفس نفس بهشون زل زدم تیر اخر دختری بود که با
ناز پیاده شد و لبخندی به جمعیتی که با دست و سوت بهشون زل زده بودن زد..با حرص اشکام رو پاک کردم و خیره شدم به دختری که
من باید جاش میبودم!..فرمون تو دستم فشرده شد...فیلمبردار چیزی در گوش مها گفت.. مها لبخند دل فریبی زد و رو پاهاش بلند شد..و
بوسه ای رو چونه ازاد کاشت...چشمام همزمان با جیغ جمعیت بسته شد..
"اشفته مانده ام..
و چه اسوده رفته ای..!
من در خیال تو..
تو به دنبال کار خویش...! "*
با درد لب گزیدم و سرم رو گذاشتم رو فرمون..هیچوقت فکرنمیکردم که انقدر نسبت به دختری حسادت کنم!...دستم رفت سمت دستگیره
و به ارومی از ماشین پیاده شدم با دستمالی صورت خیس از اشکم رو پاک کردم..خبری از ازدحام جمعیت نبود!..گویا همه رفته بودن
داخل.!.از گوشه دیوار حرکت کردم سمت ورودی باغ..فقط چند قدم مونده بود وارد باغ بشم که تازه به خودم اومدم..!.من دارم چیکار
میکنم؟!با حواس پرتی سری تکون دادم و عقب گرد کردم..تا اومدم قدمی به عقب بردارم مردی از پشت سر صدام زد:
_خانوم؟!
به ارومی چرخیدم طرفش..از لباسی که تنش بود میشد فهمید که یکی از نگهبانا ِن باغه..با موشکافی سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:
_جشن تشریف میارین؟!
دلم میخواست همه حرصم رو سر این مرد خالی کنم و با داد بگم به تو چه!اما به لبخند پرحرصی بسنده کردم و با لحنی که سعی میکردم
اروم باشه گفتم:

romangram.com | @romangram_com