#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_411

*استارت زدم و راه افتادم بین راه چندباری کنترل ماشین از دستم خارج شد و نزدیک بود که تصادف کنم اما خدا رحم کرد که سالم رسیدم
خونه!..اونقدری درد داشتم که دلم میخواست فرمون تو دستم رو گاز بگیرم!...با حالی خراب ماشین رو سرکوچه پارک کردم و تلو تلو
خوران وارد خونه شدم..میدونستم تو این موقع از روز بابا ادارس..وارد اتاقم شدم و خودم رو روی تخت ول کردم.سرم رو چرخوندم
سمت ساعت 10بود..حتما تا الان بیدار شده..یعنی اتفاقای دیشب یادشه؟!با بغض زیرلب زمزمه کردم:
_ " دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی!..
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی.. "
رو تخت نیم خیز شدم و بغض فرو خوردم رو رها کردم..
"شاید ان روز بیاید من و تو ما بشویم..
پرشده کاسه صبرم از این شایدها.."
با ولع سرم رو به پیراهنش که تو تنم بود نزدیک کردم و عطر تنش رو به وجود کشیدم...از جام بلند شدم و رفتم جلو اینه..نگاهم از تو
اینه به دختری افتاد که تو سخت ترین شرایط زندگیش بود....
"نکند دست کسی دست تورا لمس کند..
کاش این دلهره اینقدر دل ازار نبود.."
کلافه چنگی به موهام زدم تازه داشتم عمق فاجعه رو درک میکردم..عمق فاجعه..عمق نبودنت..ندیدنت..نبوسیدنت..نبوییدنت...عمق این
نباید هایی که باید بین منو تو شکل بگیره..چقدر زود ازاد چقدر زود خط کشیدی بین این بایدهای بین من و خودت!چقدر زود نادیده
گرفتی منی رو که دارم بدون تو جون میدم..
تاشب خبری از بابا نبود فقط زنگ زد و دلیل نبودنم رو پرسید..بعد با یه صدای ناراحت گفت که اخرشب میاد..و من چقدر از بابا ممنون
بودم که درکم کرد و تنهام گذاشت..
*
نگاهی به ساعت انداختم.6غروب بود..دوشی گرفتم و رو تخت کز کردم.یعنی الان دارن چیکار میکنن؟!قطعا جشن تا الان شروع
شده.....دعوتنامه رو از کنارم برداشتم و برای هزارمین بار بند بندش رو خوندم..با مکث نگاهی به کمد انداختم مسخ شده حرکت کردم
سمت کمد مانتو و شلوار سفیدم رو پوشیدم..شال حریر سفید رنگم رو برداشتم..من قرار بود عروست بشم ازاد....قرار نبود ...قرار ما
این نبود..با بغض حرکت کردم سمت اینه و با دستایی لرزون رژ قرمز رنگم رو برداشتم و به ارومی کشیدم رو لبای رنگ پریدم..اینه

romangram.com | @romangram_com