#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_406
لبخندی زد و سیبی از تو ظرف برداشت و مشغول پوست گرفتنش شد همونجوری که سیبش رو پوست میگرفت گفت:
_چخبر؟!
متقابلا خیاری از تو ظرف برداشتم و برای بیکار نبودن مشغول پوست گرفتنش شدم زیرلب گفتم:
_بیخبر!
موشکافانه نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اشتی نکردی؟!
خوب میدونستم منظورش با کیه!
ازاد!!!!.....
با اوردن اسم ازاد حتی تو ذهن خودم چاقو تو دستم لغزید و سوزش کوچیکی رو انگشتم حس کردم.لبم رو به دندون گرفتم و درحالی که
سعی میکردم لرزش صدام رو مخفی کنم با صدای ارومی گفتم:
_من با کسی قهر نبودم و نیستم تا الان بخوام اشتی کنم!
به تاج تختم تکیه زد و مشغول خوردن سیبش شد پوزخندی زد و گفت:
_حوا واقعا درک نمیکنم چرا اینجوری گند زدی به همه چی!
خیارم رو توی ظرف مقابلم پرت کردم و با حرص گفتم:
_میشه تمومش کنی باران؟!من و ازاد به این نتیجه رسیدیم که راهمون از هم جداست!با تاسف بهم خیره شد هی دهنش رو برای زدن حرفی باز میکرد ولی منصرف میشد از جاش پاشد و نزدیکم شد دستم رو میون دستاش
گرفت و با لحن ارومی گفت:
_با اینکه یکم دیره اما هروقت ماهی رو از اب بگیری تازست،تو هنوز میتونی آزاد رو بدست بیاری....!
گنگ بهش زل زدم زمزمه کردم:
_منظورت چیه؟!
با تردید بهم نگاه کرد دستام رو ول کرد و کیفش رو از کنارش برداشت و زیپش رو باز کرد بعد از چند لحظه کنکاش برگه ای را مقابلم
گرفت و اشاره کرد که بگیرمش.نگاهم رو اون برگه مجهول ثابت موند یه حسی بهم میگفت که مربوط به آزا ِد..!دستای لرزونم رو بالا
اوردم و برگه رو از بین انگشتای دستش کشیدم بیرون.با کنجکاوی برگه رو باز کردم یه دعوتنامه جشن بود یه جشن یا به عبارتی
گودبای پارتی!با استرس دنبال اسم میزبان گشتم قلبم گواهی بد میداد..
romangram.com | @romangram_com