#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_405

_من نمیگم که حتما تشکیل خانواده بدی و ازدواج کنی من فقط میگم رو این موضوع فکر کن، این حق توعه که از زندگیت بهره ببری
من خیلی دوست دارم نسترن دلم میخواد طعم خوشبختی رو بچشی.
فشاری به دستم اورد و با لحن پربغضی گفت:
_مرسی که تو تنهام نذاشتی حوا! اون از خانوادم که تنهام گذاشتن به جرم عاشق شدنم! بعدش مرگ........
بغضی که تو گلوش بود مانع از زدن حرفش شد سرش رو انداخت پایین و دستم رو محکم تر فشرد.با صدای زنگ گوشیم دستم رو از
میون دستاش خارج کردم و خم شدم گوشیم رو از کیفم در اوردم.باران بود.مرگ مامان باعث شده بود که ازدواجش با هیراد عقب بیفته
من و بابا خیلی بهشون اصرار کردیم که عروسی بگیرن اما راضی نشدن..با لبخندی جواب دادم:
_سلام عروس خانوم،خوبی؟!
صدای مهربونش پیچید پشت گوشی:_سلام بی معرفت من بدنیستم تو چطوری؟!
با صدای ارومی گفتم:
_خوبم.
تو دلم پوزخندی به این "خوبه" گفتنم زدم!
با صدای کنجکاوی گفت:
_میخوام بیام پیشت،کجایی؟!
نگاهی به ساعت انداختم که نزدیک ظهر بود.با خوشحالی گفتم:
_خونه دوستمم اما الان باید برم خونه بیا تنهام.
با صدایی که حس میکردم ناراحته گفت:
_یه خبر دارم میام بهت میگم،فعلا.
بعد بدون اینکه به من فرصت خداحافظی بده قطع کرد!با تعجب به صفحه خاموش گوشی زل زدم
دیوونه!!
*
ظرف میوه رو با وسواس روبه روی باران قرار دادم و گفتم:
_خوش اومدی،دلم برات تنگ شده بود.

romangram.com | @romangram_com