#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_404
ازاد...
با ولع هوای اطرافم رو بلعیدم
گوشی از بین انگشتای دستم شل شد و افتاد کف تاکسی...
*
" چند هفته بعد "
تیکه ای نون داغ رو گذاشتم تو دهنم و نگاهی به نسترن انداختم که مشغول صبحانه دادن به ارمیا بود.با وسواس لقمه ی نون و پنیر و
گردویی برای خودم درست کردم و با ولع گازی بهش زدم زیر لب زمزمه کردم:
_نسترن؟!
سرش رو بلند کرد و سوالی نگاهم کرد نگاهم رو سوق دادم سمت ارمیا ...ارمیایی که با هرنگاه یاد ایمان رو برام زنده میکرد این پسر
همون پدر بود!مگه میشد که شبیهش نشه..!بغضی اشنا که این روزا همش مهمونم بود دوباره رخنه کرد تو گلوم.دوباره نگاه بغض دارم
رو کشوندم سمت نسترن و با من من گفتم:
_خیلی وقته که از اون اتفاق کذایی میگذره از اون اتفاقی که باعث مرگ ایمانم شد، تو این مدت هممون خیلی تغییر کردیم نه تنها ما بلکه
همه چیز خیلی تغییر کرده ، ازت میخوام به فکر خودت باشی به فکر زندگیت به فکر آیندت.
نسترن دستی پشت ارمیا کشید و با لحن مهربونی گفت:
_خوشگل من میری تو کوچه بازی کنی؟!
ارمیا با ذوق از جاش بلند شد و از در خارج شد با چشمام رفتنش رو دنبال کردم حس میکردم ایمانی دوباره درحال شکل گیریه...نسترن
تیکه نونی که دستش بود رو گذاشت رو سفره و گفت:
_بخاطر همین این موقع صبح اومدی اینجا؟!
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_اره. من نگرانتم نسترن دلم میخواد زندگی کنی و از زندگیت لذت ببری،طعم خوشبختی رو بچشی.
نم اشک رو میشد تو چشماش حس کرد پوزخندی زد و گفت:
_یکی باید این حرفارو به خودت بزنه حوا ، دیگه از من گذشته ولی تو تازه 20سالته و انقدر شکسته شدی..من دیگه نمیتونم.
از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم دست یخ زدش رو میون دستام فشردم و با لحن مهربونی گفتم:
romangram.com | @romangram_com