#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_402
بزور لبخندی زدم دلم گرفت برای آزادی که احساس خطر کرده اما بخاطر تغییر فضا سعی داره لبخند بیاره رو لبام!هر دومون خوب
میدونیم طوفان شدیدی قراره به پا بشه اما سعی در حفظ ظاهر داریم!!دستام رو توهم گره زدم و شروع کردم:
_میدونم باید از اول بهت میگفتم از اول تکلیفمون رو مشخص میکردم قبل از اینکه اینهمه وابسته شیم اما....اما بالاخره تصمیم گرفتم
بگم چه زود باشه چه دیر اما میخوام بگم.
با نگرانی خودش رو کشید جلوتر زمزمه کرد:
_دیگه واقعا داری نگرانم میکنی اگه شوخیه اصلا شوخ ی قشنگی نیست حوا.
با لبه مانتوم دست عرق کردم رو خشک کردم و سرم رو پایین انداختم.نمیتونستم با نگاه به چشمای کلافه و غمگینش ادامه بدم!..میدونستم
هر ان ممکنه با نگاه به چشماش اختیار از کف بدم و کاری که نباید بکنم رو انجام بدم!با همون سر به زیر افتاده و نگاهی که خیره به
سوی نامعلومی بود گفتم:
_من نمیتونم اینجوری ادامه بدم آزاد،نمیتونم هر روز و شب با فکر به اینکه ممکنه سر و کله یکی از دوست دخترات و اینکه ممکنه
افکار شیطانی تو ذهنشون باشه برای خراب کردنمون به زندگیم با تو ادامه بدم،نمیتونم گذشتت رو به خودم بقبولونم.
مکثی کردم و سعی کردم خودم رو بازم کنترل کنم که سرم رو بالا نیارم.با صدایی که انگار از اعماق چاه شنیده میشد زمزمه کرد:
_به من نگاه کن.پلکام رو محکم رو هم فشردم و با لجبازی سرم رو بیشتر بسمت پایین فرو بردم.با شتاب از جاش پاشد و اومد کنارم زانو زد.پایه های
صندلیم رو بسمت خودش چرخوند تا صورتم روبه روی صورتش قرار بگیره.نگاهم رو به لبه پیراهنش دوختم با دستاش محکم چونم رو
گرفت و سرم رو اورد بالا...بالاخره طلسم شکسته شده و کیش و مات چشماش خشمگینش شدم.این نگاه خشم الو ِد به رنگ شب برام
ستودنی بود.شمرده شمرده گفت:
_حالا با نگاه به چشمای من کلمه به کلمه جملات قبلت رو تکرار کن.
چه کار سختی
چه محال غیر ممکنی!
نگاه سرگردونش...سینه ستبر و عضلانیش که با هر دم و بازدم بشدت بالا پایین میشد ... صورتی که نگرانی ازش میبارید...بیش از هر
موقعه ای برام ستودنی بود...
*
اونقدری بغضم شدید بود که واقعا انگار داشتم خفه میشدم.با عجز گوشه ی میز رو تو دستم گرفتم بغض بزرگی تو گلوم سد معبر کرده
romangram.com | @romangram_com