#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_401

منصرف شدم و لباس رو در اوردم.اب دهنم رو با بغضم فرو خوردم و با قدمایی کوتاه از اتاق پرو اومدم بیرون.آزاد با تعجب گفت:
_سایزت نبود؟!
حرکت کردم سمت پیشخوان و همونجوری رو به آزاد گفتم:_نه خوب بود خوشم اومد.
لباس رو روی پیشخوان گذاشتم و گفتم:
_همین رو میبرم.
اخم ظریفی رو چهره آزاد نشست.بعد حساب کردن لباس از مغازه زدیم بیرون.نگاهم به صورت ناراحتش افتاد.بازوش رو گرفتم و
برگردوندم سمت خودم.زمزمه کردم:
_باید باهم حرف بزنیم آزاد...
*
مشکوک بهم نگاه کرد و سری به عنوان تائید تکون داد و گفت:
_باشه بیا بریم یجایی پیدا کنیم و بشینیم.
با قدمایی سست دنبالش کشیده شدم تو دلم زمزمه کردم خدا کنه این جایی که میخوایم پیدا کنیم اصلا پیدا نشه!لبخند بی جونی رو لبای
لرزونم شکل گرفت چه خیال باطل و فکر بچگانه ای!اما مثل اینکه شانس باهام یار بود!!!آزاد به کافی شاپ نسبتا کوچیکی اشاره کرد و
گفت:
_اینجا خوبه؟!
دهنم خشک شده بود زمزمه کردم:
_اره!
در کافه رو باز کرد و اشاره کرد که وارد شم اصلا نفهمیدم چه شکلیه و چه دیزاینی داره!رو نزدیکترین میز نشستم و سرم رو میون
دستام گرفتم.اروم باش حوا تو برای گفتن حرفایی که امروز میخوای بزنی باید شهامت داشته باشی!با این فکر سرم رو بلند کردم و به
آزاد متعج ِب روبه روم زل زدم.یه نگاه عمیق...یه نگاهی که مطمئنم تا اخر عمرم تو ذهنم حک میشه..!زبونم رو روی لبای خشکیدم
کشیدم نگاه بی تابش کشیده شد سمت لبام چند ثانیه ای یه لبام خیره شد بعد چند لحظه کلافه نگاهش رو بسمت چشمام کشوند و با صدای
شیطونی که مصنوعی بودنش مشخص بود گفت:
_خشکه؟!

romangram.com | @romangram_com