#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_400

لبخند پیروزی رو لبام نقش بست.باید بفهمه که هیچ چیز تو زندگیش مهمتراز من نیست!امروز بهش نشون میدم پنهون کاری از من چه
عواقبی داره!اونم همچین مسئله مهمی!
*
اومد کنارم و بازوش رو سمتم گرفت.پشت چشمی نازک کردم و با اکراه دستم رو دور بازوش حلقه کردم.کنار گوشم گفت:
-حالا میخوای چی بخری؟!
با خوردن نفسای گرمش به گوشم مور مورم شد.نفسم رو پرشتاب دادم بیرون.به اینجاش فکر نکرده بودم!بخاطر اینکه بیشتر کلافش کنم
بخاطر کنسل کردن جلسش لبام رو غنچه کردم و گفتم:
-چیز خاصی مد نظرم نیست.
برخلاف انتظارم خنده ارومی کرد و زیرلب گفت:
_جوجه حسود!
بادم خالی شد دلم میخواست کلافه بشه ازم زده بشه اما چرا اینجوری میشه!...خودم رو مشغول نگاه کردن به ویترینای مغازه ها
کردم.فکر مشغول بود...من چجوری از آزاد دست بکشم؟چجوری میتونم با نبودش کنار بیام؟!چجوری از آزادی که هرکاری میکنه تا من
رو خوشحال کنه دست بکشم؟!چجوری امیدش رو نا امید کنم؟!من نباید خودخواه باشم آزاد اونقدری مشغله داره که با نبود من کنار
بیاد!اره!شاید یک ماه یا دوماه پیگیرم باشه اما کم کم فراموشم میکنه..با ورود مها به زندگیش نبودم رو فراموش میکنه.آزاد کنار مها
خوشبخت میشه من نمیتونم با خودخواهیم امید اون دختر رو که هشت ساله با رویای ازدواج با آزاد داره زندگی میکنه نا امید کنم!با
صدازدن آزاد حواسم جمع شد:
_خانومم اون لباسه خیلی شیکه نه؟!
نگاهم رو کشوندم سمت مسیری که نشون داده بود یه دکلته کرم رنگ بود.در نهایت سادگی شیک بود.دستش رو پشت کمرم گذاشت و
فشاری به کمرم وارد کرد و گفت:
_بریم پرو کن.
سری به عنوان تائید تکون دادم و حرکت کردیم سمت مغازه.آزاد به فروشنده چیزی گفت و اون لباس رو گرفت سمت من.لباس رو از
دستش گرفتم و وارد اتاق پرو شدم..بعد پوشیدن پیراهن چرخی زدم و نگاهی به خودم انداختم تنها بدیش این بود که خیلی باز بود.خواستم
در اتاق پرو رو باز کنم و آزاد رو صدا بزنم تا بیاد نظر بده.اما با فکر کردن به این موضوع که باید از الان بی محلی رو شروع کنم

romangram.com | @romangram_com