#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_4

_به جهنم.
صدای صبا بلند شد:
_شرمنده ازاد،تلفن مهمی بود.
تو چشماش زل زدمو گفتم:
_موردی نداره.
بعد خیره خیره نگاش کردم داشتم تا نگاهم بهش میفهموندم که خرخودتی،لبخند زورکی و مصنوعی زدو کنارم جا گرفت،دیگه حالم داشت
از بودنشو حضورش بهم میخورد،ناگهانی از جام بلند شدم و رو به صبا گفتم:
_من کار خیلی مهمی دارم باید برم توام با من میای؟ یا میخوای بمونی؟
صبا اخمی کرد و گفت:
_ینی تو انقد بی غیرتی که میخوای منو اینجا تنها ول کنی و بری دنبال کارت؟
چشام از زور پرروییش گنده شد ولی یهو پقی زد زیر خنده،از ته دل قهقه میزدم و صبا هم با تعجب داشت نگام میکرد! به زور خندمو
قورت دادمو بازوی صبارو گرفتمو بلندش کردم.
با خشونت نگاهش کردم ، در حالی دندونامو رو هم میسابیدم گفتم:
_من فقط توی اتاقم،یادته که؟خیلی باهاش خاطره داری،تو اتاقم و روی تختم روی اسباب بازیم غیرت دارم،شیرفهم شد؟
با ترس داشت نگام میکرد، فشاری به بازوش اوردمو گفتم:
ازاد؟ی
_شیرفهم شد اسباب باز
با ترس و چشماش رو بازو بسته کردو گفت:
_اره.
لبخندی زدمو بازوش رو ول کردم و تقریبا پرتش کردم سمت همون جایی که نشسته بود،دستمالی از توی جیبم در اوردم و کف دستمو ک
باهاش بازوش رو گرفتم به نشونه کثیف بودن پاک کردم! کاملا تحقیرش کردم! حق این تیپ از دخترا همینه..!
خودشم فهمید،از حس ترس و حرصی که تو چشاش بیداد میکرد میشد فهمید تا چه حد بهش بر خورده و عصبانیه... حرکت کردم سمت
ماشینم،واسه فردا دانشگاه خودمو باید اماده کنم،میدونستم که مورد توجه قرار میگیرم،از فکر اینکه این ترم رو بگذرونم فوق لیسانسمو

romangram.com | @romangram_com