#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_398

_خوش سلیقه کی بودی شما بانو؟!
بغضی گلوم رو فشرد دلم برای تک تک این لحظات تنگ میشه حتی دلم برای "بانو" خطاب کردنم توسط آزاد تنگ میشه!من نمیتونمیهویی ترکش کنم باید اونقدری تحت فشار بذارمش و سرد باهاش رفتار کنم تا خودش ازم دست بکشه!.....
*
گارسونی نزدیک شد و اب میوه ای جلومون گذاشت تکیم رو زدم به صندلی و به باغ سرسبز خیره شدم.وسط تابستون و این هوای خنک
معرکه بود!نگاهم کشیده شد سمت زوجی که سمت چپمون با فاصله کمی نشسته بودن چشمای هردوشون از خوشحالی برق میزد.عمر
خوشبختی من چقد کوتاهه!سرنوشتم چقد نحسه!لیوان اب میوه ام رو از روی میز برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم.بدون توجه به نگاه
آزاد که زوم شده بود رو من بسمت دیگه ای خیره شدم.
_حوا؟!نگاهم برگشت سمت آزاد.منتظر بهش زل زدم.زمزمه مانند گفت:
_مشکلی پیش اومده؟!
جرعه دیگه ای از ابمیوم خوردم و با لحن بیخیالی گفتم:
_مگه باید مشکلی پیش اومده باشه عزیزم؟!
کلافه سری به عنوان منفی تکون داد و یک نفس ابمیوش رو سر کشید.قلبم تو سینه فشرده شد.مرد من کلافست و این کلافگیش از وجود
من سرچشمه میگیره!جرعه دیگه ای از ابمیوم رو با بغضم فرو خوردم.برای شروع بد نبود!تا بحال حوای بیخیال ندیده بود.ارنجم رو
گذاشتم رو میز و رو به آزاد با لحن خونسردی گفتم:
_از مها چخبر؟!
نگاه متعجبش رو سر داد رو نگاهم.زمزمه مانند گفت:
_خبرش رو ندارم.
دهنم چرخید که بگم خبر زنت رو نداری؟!اما با فشردن لبام به همدیگه خودم رو کنترل کردم!لیوان خالی از ابمیوم رو سر با سرانگشتام
سر دادم رو میز و دوباره پرسیدم:
_نمیخواد ازدواج کنه؟!
با کلافگی گفت:
_نمیدونم.
لبخند سرخوشی زدم و خوبه ای زیرلب گفتم.یهویی از جاش بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com