#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_397

بلکه فقط خانوادم باشن....مامانم...
بابام...
ایمانم....
اما
آزادم...!
آزادی که به تازگی به حضورش تو زندگیم عادت کردم و خدا داره ازم میگیرتش..
به جرم کدوم گناه ناکرده مستحق اینهمه عذابم؟!
مرگ مادرم بس نبود که حالا باید طعم تلخ جدایی از آزادم رو تجربه کنم؟!
باید دو دستی تقدیمش کنم به اون دخت ِر مغرو ِر جذاب؟!
به اون دختری که زیادی منطقی بود.اعتراف میکنم که از من سر تر بود!
من هیچوقت نمیتونم مثل اون منطقی برخورد کنم..
اون من رو تو اغوش همسرش دید و هیچی نگفت..!
آزاد سهم مهاست.من چجوری میتونم بخاطر خودخواهی رویاهای ۸سالش رو برباد بدم؟!
من باید کنار بکشم این کنار کشیدیدنم به نفع آزا ِد...!
کلافه به پهلو چرخیدم و نگاهم رو به دیوار خال ی روبه روم دوختم.اون دختر میتونه آزاد رو جذب خودش کنه.اون دختر با همون
سیاستش میتونه آزاد رو مال خودش کنه!آزاد سهم من نیست.چشمام رو بستم و سعی کردم بدون توجه به این افکار مزاحم و مشوش
بخوابم.....
***
فشاری به دستام که تو دستش بود وارد کرد و گفت:
_از این باغ خوشت میاد؟!
نگاه گذرایی یه باغی که داخلش بودیم انداختم.زمزمه کردم:
_قشنگه،آرامش بخشه.
چشمکی بهم زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com