#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_396

چشمام رو با درد بستم و نفس لرزونم رو پرشتاب دادم بیرون.فشاری به دستام که تو دستش بود وارد کرد و گفت:
_مها و آزاد حدود هشت سال پیش به عقد هم در اومدن،پدر بزرگ آزاد این موضوع رو مطرح کرد که پدر آزاد و عموش به گرمی
استقبال کردن،مها و آزاد هم علاقه کوچیکی بهم داشتن و بخاطر همین با این موضوع مخالفت نکردن،تا اینکه یکماه بعد از عقد آزاد و
مها خانواده عموی آزاد رفتن لندن،مها هم بخاطر عشق به شهرت رفت،اما الان بعداز هشت سال برگشته و میگه که میخواد عروس من
بشه بعداز هشت سال برگشته و هیچی مثل اون هشت سال پیش نیست،پدر آزاد با این ازدواج خیلی موافقه،چون هم باعث پایداری
خویشاوندی میشه هم ارثیه زیادی از طرف پدر بزرگ آزاد به آزاد و مها میرسه.
حس خیلی بدی داشتم!احساس اضافه بودن!...
"آزاد و مها به هم علاقه داشتن"
دوست داشتم بلند شم و برم..اونقدری برم که دست هیچکس بهم نرسه...!با صدای رعناجون حواسم جمع شد و با چشمایی به اشک نشسته
بهش زل زدم:
_حوا نمیخوام پیش خودت فکر کنی که قصد من از گفتن این موضوع به تو این بود که از زندگ ی آزاد بری!نه!برعکس من خوشحالم
وقتی که میبینم جیگرگوشم کنار تو میخنده و خوشحاله!اما من یه زنم! احساسات زنانه رو خوب درک میکنم من اینارو گفتم تا از حقایقی
که حقته بدونی مطلع بشی،تا منطقی و درست تصمیم بگیری نه از روی احساس،خواهش میکنم از قرار امروز و این موضوع به آزاد
چیزی نگو..آزاد من مثل یه پسر بچه ده ساله از اینکه یموقع تورو از دست بده میترسه!...
بزور سری به عنوان تائید تکون دادم نفهمیدم چجوری خدافظی کردم و چجوری خودم رو به خونه رسوندم!فقط وقتی که خودم اومدم که
دیدم کنار در اتاقم ُسر خوردم و اشکام صورتم رو مرطوب کرده!من باید منطقی تصمیم بگیرم....مثل رفتار منطق ی مها وقتی که بامن
روبه رو شد......
*
از جام بلند شدم و سلانه سلانه خودم رو به تختم رسوندم دلم یه خواب با آرامش میخواست!یه خوابی که وقتی بیدار میشم هیچ اتفاق
جدیدی نیفتاده باشه!دلم میخواد زمان برگرده به 5سال پیش...5سال پیشی که وقتی از خواب بیدار میشدم روح و جسمم شادابی و
سرزندگی مخصوص خودش رو داشت ...5سال پیشی که صبحش با لبخند مامانم شروع میشد...!دلم میخواد اونقدر برگردم به عقب که نه
عمادی باشه نه کابوس شبانه ای!
نه عمادی باشه نه ترس و دلهره ای!

romangram.com | @romangram_com