#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_395
جرعه ای از قهوش خورد و گفت:
_همین؟ آزاد دیگه چیزی نگفت؟
کلافه زمزمه کردم:
_نه.
با صدای اروم و مهربونی گفت:
_تو خیلی برام عزیزی حوا،قصد من از دعوتت به اینجا فقط کمک کردن به توعه من نمیدونم رابطه تو با آزاد تا چه حده اما با اتفاقی که
اون روز تو اتاق آزاد افتاد و اونجا دیدمت حس میکنم رابطتون از یه رابطه الکی و ابکی باید فراتر باشه،من میدونم تو با دوست
دخترایی که آزاد داشت صد و هشتاد درجه فرق داری،من بخاطر همین خاص بودنت تورو به اینجا کشوندم تا حقایق رو بهت بگم.
از شدت دلشوره و استرس حالت تهوع بهم دست داده بود.زمزمه کردم:
_خب؟
جرعه دیگه ای از قهوش خورد و گفت:
_درسته قرار یود باهم ازدواج کنن.
مکثی کرد حس میکردم هر یه ثانیه یه قرن برام میگذره.با شنیدن جمله بعدیش حس کردم کاخ ارزوهام رو سرم ویرون شد و از لبه
پرتگاهی به اعماق دره ای سقوط کردم:_اما تو میدونی که مها زن قانوینه آزاده؟
*
به سختی اب دهانم رو قورت دادم و با صدایی که بزور شنیده میشد نالیدم:
_چی؟
دست دراز کرد و دست یخ زدم رو میون دستای گرمش فشرد.زمزمه کرد:
_خوبی؟!!
اشکم دیدم رو تار کرده بود تند تند پلک میزدم تا مانع ریزش اشکام بشم!با صدایی که برای گوش خودمم نا اشنا بود نالیدم:
_آزاد زن داره؟!!
فقط نگران بهم خیره شد زیر لب دوباره جملم رو تکرار کردم بعداز چند لحظه مکث گفت:
_اره!
romangram.com | @romangram_com