#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_394

زمزمه وار گفتم:
_فعلا.
به صفحه خاموش گوشی زل زدم یعنی چیکارم داره که گفته آزاد هم نفهمه؟!!با استرس حرکت کردم سمت اتاقم.حولم رو برداشتم و رفتم
سمت حموم.بعداز یه دوش کامل حولم رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون.نگاهم که به ساعت افتاد نزدیک بود اشکم در بیاد!ساعت 5بود و من هنوز حاضر نشده بودم!خداکنه به موقع برسم!البته اگه راه طولانی کافه و این حجم ترافیک رو فاکتور بگیریم!تند تند حرکت
کردم سمت کمد و مانتو شلوار خوش دوخت مشکی رنگم رو پوشیدمآرایش کمرنگی هم رو صورت رنگ پریدم نشوندم.قلبم گواهی بد
میداد! خدا کنه بخیر بگذره!موهام رو تند تند خشک کردم و بی حوصله زیر شال حریر مشکی رنگم پنهون کردم.کیف دستی مشکیم
همراه گوشیم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون..دستم رو برای اولین تاکسی پیش روم تکون دادم و به تندی نشستم داخلش.نگاهی به
ساعتم کردم،خداکنه زود و سرموقع برسم!بالاخره با چند دقیقه تاخیر رسیدم!کرایه رو حساب کردم و تند از ماشین پیاده شدم و حرکت
کردم سمت ورودی کافه.
*
ضلع شرقی کافه نشسته بود.با لبخند کوچیکی حرکت کردم سمتش.با دیدنم لبخندش پررنگ تر شد از جاش پاشد و دستش رو سمتم دراز
کردهمزمان گفت:
_سلام عزیزم خوش اومدی..
به گرمی دستش رو فشردم و با لبخند کوتاهی گفتم:
_سلام مرسی ممنون.
به صندلی روبه روش اشاره کرد به ارومی روبه روش نشستم و زل زدم بهش گارسونی نزدیک شد و فنجون قهوه ای مقابلم گذاشت
تشکری زیرلبی کردم و دستم رو دور فنجون حلقه کردم.کمی خودش رو به سمت جلو متمایل کرد و گفت:
-نمیخوام مقدمه چینی کنم چون خوب میدونم الان بیشتراز هروقت دیگه ای کنجکاوی و استرس داری!
لبخندپر استرسی زدم و سرم رو نشونه تائید تکون دادم.دستی به گوشه لبش کشید و گفت:
- از حضور مها تو زندگیه آزاد تا چه حد میدونی؟
با شنیدن اسم مها لبخند رو لبم ماسید نسبت به اون دختر لوند و جذاب اصلا حس خوبی نداشتم!درسته رفتارش با من اون روز تو خونه
آزاد خیلی معقول و بجا بود اما نمیدونم چرا اصلا حس خوبی بهش نداشتم...!بزور اب دهنم رو قورت دادم و با صدای خشداری گفتم:
_تا این حد که قرار بود باهم ازدواج کنن.

romangram.com | @romangram_com