#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_393
_بیا بریم داخل ، بیرون هوا گرمه .
سری به عنوان تائید تکون دادم و با قدمایی کوتاه پشت سر بابا وارد شدم.
*
بطری اب معدنی رو برداشتم و یک نفس سر کشیدم.با شنیدن زنگ گوشیم بطری رو از لبام فاصله دادم و به شماره رعنا جون رو
اسکرین گوشی زل زدم..رعناجون به من زنگ زده؟!اخه چرا؟!با کمی مکث تماس رو برقرار کردم:
_بله؟!
صدای مهربونش طنین انداخت پشت گوشی:
_سلام حوا خانوم خوبی عزیزم؟
لبخند شرمگینی رو لبام شکل گرفت زمزمه وار گفتم:
_سلام رعناجون مرسی ممنون شما خوبین؟
با لحن غمگینی گفت:
_اره عزیزم ماهم خوبیم،بابت از دست دادن مادر عزیزت بهت تسلیت میگم من برای خاکسپاری خدمت رسیدم اما پدرت گفت که حال
روحی مساعدی نداری و خونه دوستت هستی.
بغضی گلوم رو فشرد پس بابا دلیل غیبتم رو مساعد نبودن حال روحیم به همه گفته..با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم:
_مرسی خدارفتگان شما رو هم بیامرزه.
باهمون لحن متاثر گفت:
_عزیزم راستش میخوام راجب یک موضوع مهمی باهات صحبت کنم،عصر وقتت خالیه که بریم یجایی یه قهوه بخوریم؟
استرسی چنگ انداخت به دلم زمزمه کردم:
_اره.
_باشه عزیزم فقط راجب قرار امروزمون به آزاد چیزی نگو!
با شنیدن این جملش چشمام گنده شد آزاد نفهمه؟!استرسم شدیدتر شد با صدایی که سعی میکردم عادی باشه گفتم:
_چشم.
_چشمت بی بلا پس ساعت 7کافه ( ) میبینمت،فعلا.
romangram.com | @romangram_com