#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_392

سرش رو میمالید گفت:
_من میرم بالا ، چیدم میندازم پایین سعی کن بگیریا.
با بیخیالی رو تاب نشستم و گفتم:
_به من چه!!
مشخص بود که چقدر حرصش گرفت.از بالای درخت نگاهی بهم انداخت و گفت:
_من بیام پایین یجوری قلقلکت میدم. که...
ادامه حرفش رو خورد و خبیث زل زد بهم اخمی کردم و از رو تاب بلند شدم و رفتم زیر درخت. میدونستم حرفش رو عملی
میکنه!!شروع کرد به پرت کردن گوجه سبزایی که چیده بود.با شنیدن اسمم توسط مامان هول شده پریدم پشت درخت و گفتم:
_وای ایمان مامان....
دیدم صدایی ازش نمیاد. یکم از درخت فاصله گرفتم و نگاهی به بالای درخت کردم.با دیدن درخت خالی حس کردم از کلم داره دود بلند
میشه!!!!آشغال مشخص نیست از کجا فرار کرده رفته!! مامان با اخم جلو ظاهر شد و گفت:
_الان داری درس میخونی؟
با اخم سرم رو پایین انداختم با غرغر از کنارم رد شد دلم میخواست که ایمان رو خفه کنم!با صدای زنگ گوشیم نگاهم به شماره ایمان
افتاد با حرص جواب دادم:
_اشغال مثل همیشه در رفتی؟!
قهقهه ای زد و گفت:
_نه دیگه عزیزم دارم میرم خونه دیر شده!
با اومدی یچیز بارش کنم قطع کرد!
***
با صدا زدنای مکرر بابا درست از پشت سرم ، تندتند اشکام رو پاک کردم و چرخیدم طرفش ؛ نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:_گریه کردی؟!
همین حرفش باعث شد تا چشمه اشکام دوباره بجوشه..با صدای لرزونی نالیدم :
_دلم برای مامان تنگ شده.
نفس عمیقی کشید با صدای ارومی گفت:

romangram.com | @romangram_com