#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_391
به بچه ها کرد و با لحن مهربونی گفت:
_بغلشون نمیکنی؟
گره از ابروهام باز کردم و با لخندی زوری گفتم:
_چرا میکنم!
آزاد با لحن مسخره ای گفت:
_به گمونم بدبخت شدم!
ایندفعه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تک خنده ای کردم.همزمان دستام رو برای یه اغوش کشیدن ماکان باز کردم. با تردید نزدیکم شد و
بغلم نشست..با به اغوش کشیدن ماکان همه اون حسادتا دود شد رفت هوا و بجاش حس شیرینی تو وجودم شکل گرفت انقدر نرم و تپلی
بود که ادم دلش میخواست درسته قورتش بده!با ذوق رو به آزاد گفتم;
_چقدر نرمه دلم میخواد درسته قورتش بدم!
ازاد تک خنده ای کرد و با صدای ارومی گفت:
_درست مثل حسی که من به تو دارم!دلم میخواد درسته قورتت بدم!سریع لبخند از رو لبام پاک شد چشم غره ای براش رفتم و با تشر گفتم:
_مراعات بچه هارو بکن حداقل بی حیا!
*
در خونه رو باز کردم و وارد حیاط تاریکمون شدم..دوباره بغض دلتنگی و نبود مامان چنگ انداخت به گلوم...با قدمایی آروم حیاط رو
طی کردم ، نگاهم به تاب گوشه خونه افتاد.با دیدنش بغضم سرباز کرد. رفتم پشت تاب و آروم شروع کردم به هل دادنش.چشمام رو
بستم و غرق شدم تو خاطرات
☆☆☆فلش یکی به گذشته☆☆☆
با ترس به چشمای شیطون ایمان خیره شدم و گفتم:
_وای اگه مامان سر برسه چیکار کنم؟
ژست مغروری گرفت و گفت:
_همیشه خنگ و بزدل بودی حوا...
با حرص نگاش کردم و گوجه سبزی که تو دستم بود رو پرت کردم سمتش..دقیقا خورد تو سرش.آخی گفت و درحالی که با غرغر
romangram.com | @romangram_com