#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_390

_من پدر واقعی اونا نیستم حوا!
به سرعت سرم رو اوردم بالا به طوری که گردنم رگ به رگ شد!با بهت نالیدم:
_یعنی چی؟!
نگاه نگرانش رو به چشمای منتظرم دوخت و ادامه داد:_من فقط سرپرستی اونارو به عهده گرفتم.
نمیدونستم بخندم یا بزنم تو سرش!زمزمه کردم:
_یعنی تو هم خون اونا نیستی؟
بوسه ای رو دستام کاشت و گفت:
_نه دورت بگردم من سرپرستیشون روقبول کردم از این به بعد من و تو باید ازشون مراقبت کنیم.
اروم گفتم:
_ازشون؟!مگه چندتان؟
با لبخندی گشادی گفت:
_دوقلوان!ماکان و ماریا ببینیشون عاشقشون میشی!
تا اومدم چیزی بگم دختر بچه ای جیغ جیغو نزدیکمون شد و خودش رو محکم تو اغوش ازاد پرت کرد گره دستامون از هم باز شد و
دست آزاد سخت دور بدن دختر بچه حلقه شد.بوسه ای رو موهاش کاشت و گفت:
_عسل من چطوره؟!
ماریا با لحن بچگونه ای گفت:
_قهرم باهات باباییییی!
ازاد پیشونیش رو عمیق بوسید و گفت:
_چرا قهری خانوم خوشگله؟!
با حسادت بهشون زل زدم دلم میخواست ماریا رو پرت کنم پایین و خودم برم بغل آزاد بشینم!از افکار خودم خندم گرفت!تو همین لحظات
ماکان با دختری که بهش میخورد 25یا 26سالش باشه نزدیکمون شد.سلامی گفت که زیرلبی جوابش رو دادم!اما آزاد به گرمی باهاش
احوالپرسی کرد.مثل اینکه پرستار بچه ها بودن.بعد ازاینکه ماکان و ماریا رو به آزاد سپرد با خداحافظی کوتاهی ازمون دور شد.نگاهم
رو به ازاد و ماکان و ماریا دوختم.ماریا رو پاهاش نشسته بود و ماکان بزور میخواست خودش رو تو اغوش آزاد جا کنه.ازاد اشاره ای

romangram.com | @romangram_com