#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_389
ادامه جملش رو خورد و دیگه ادامه نداد دست برد سمت دستگیره و گفت:
_پیاده شو.
*
انگار به صندلی چسبیده بودم قدرت حرکت دادن اعضای بدنم رو نداشتم! بزور دستای بی جونم رو اوردم بالا و نشوندم رو دستیگره
بغض بزرگی رو که با هر دم و بازدم بزرگ و بزرگ تر میشد تو گلوم حس میکردم!با هر ضرب و زوری بود از ماشین پیاده شدم و
هیکل لرزونم رو به بدنه ماشین تکیه زدم تا از سقوطم جلوگیری کنم!نگاهم چرخید رو آزادی که با نگرانی به زل زده بود نزدیکم شد و
گفت:
_خوبی؟!
خوب؟!!!!انتظار داره خوب باشم؟!!!
حوضچه چشمام پر اشک شد بهش چی بگم؟سرش داد بزنم؟دعوا بگیرم؟فحش بدم؟یا بذارم برم؟ذهنم یاری نمیکرد تا چیزی بگم انگار
دهنم رو قل و زنجیر کرده بودن!دو طرف شونم رو گرفت و با صدایی که نگرانی توش به خوبی مشهود بود گفت:
_الهی دورت بگردم یچیزی بگو...
بالاخره انگار طلسم شکسته شد!با صدایی که از زور بغض و حرص میلرزید غریدم:
_هیچی نگو!
با یه حرکت شونم رو از حصار دستاش کشیدم بیرون.کلافه دستی بین موهاش کشید و گفت:
_بذار برات توضیح بدم حوا.
با چشمایی اشکی زل زدم تو چشمای کلافه اش و گفتم:
_چی رو توضیح بدی؟مگه حرفی هم برای گفتن داری؟!!!
به فضای سبزی که داخل کوچه بود اشاره کرد و گفت:
_بریم رو یکی از اون نیمکتا بشینیم تا برات توضیح بدم.
به ناچار سری به عنوان تائید تکون دادم.انگار فهمید که توان حرکت دادن به پاهام رو ندارم!بازوم رو گرفت و من رو کشید سمت فضای
سبز رو نزدیکترین نیمکت نشستیم.دست سردم رو میون دستای مردونش گرفت با خشم اومدم دستام رو از دستاش بکشم بیرون که
نذاشت و محکم دستم رو فشرد زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com