#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_388

_نخیرشم پنج یا شیش تا!
اخمی کردم و گفتم:
_مگه دست توئه؟بچه فقط دوتا!
دوباره نگاهش شیطون شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مشخصه که دست منه خانوووومی!
بعد چشمک شیطونی زد.با پام ضربه ای به پاهاش از زیر میز زدم و با تشر گفتم:
_بی ادب!
با اومدن گارسون دیگه چیزی نگفت و به گارسون زل زد.بعد چیدن وسایل رو میز با گفتن نوش جان ازمون دور شد..ازاد اشاره ای به
کله پاچه درون ظرف کرد و گفت;
_بخور که اگه سرد شه از دهن میفته!
کلافه به ظرف کله پاچه زل زدم کله پاچه میخوردم ولی مثل بعضیا عاشقش نبودم که بخاطرش از خواب صبحم دست بکشم!لقمه ای رو
سمتم گرفت بی میل لقمه رو از دستش گرفتم و مشغول جویدنش شدم.بعد از خوردن به اصطلاح صبحانمون از جامون بلند شدیم و
حرکت کردیم سمت ماشین..رو صندلی جلو جای گرفتم و با کنجکاوی گفتم:
_خب الان 9صبحه مشتاقم بدونم این جای خاص که میگی کجاست!
استارت زد و راه افتاد زیر لب گفت:
_میفهمی.
تصمیم گرفتم تا وقتی که خودش نخواسته بگه دیگه چیزی نپرسم!بعد از یکساعت داخل کوچه ای توقف کرد و نگاه جدیش رو به نگاه
کنجکاوم دوخت.نفس عمیقی کشید و گفت:
_اوردمت اینجا تا بچم رو بهت نشون بدم!با بهت بهش نگاه کردم تو نگاهش دنبال برق شیطنت یا شوخی میگشتم...اما نگاه جدیش بهم دهن کجی میکرد زیر لب با صدایی که
بزور در میومد گفتم:
_تو...بچه....داری؟
بالاخره دست از سر چشمام برداشت..سرش رو چرخوند و از پنجره به بیرون زل زد زمزمه کرد:
_باید زودتر بهت میگفتم اما.....

romangram.com | @romangram_com