#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_387
ایندفعه نتونستم خودم رو کنترل کنم با صدایی که خنده توش موج میزد نالیدم:
_باشه تو بشمار...
با هیجان گفت:
3......2......1_
با شیطنت منتظر موندم که قطع شه ولی نه من قطع کردم نه اون.با اخم گفتم:
_قرار نبود کلک بزنی آزاد!
مثل خودم گفت:
_اصلا من تا صبح پشت خطت میمونم به صدای نفسات گوش میدم!
با تعجب نالیدم:
_دیوونه!
زمزمه کرد:
_بخواب فردا میخوام ببرمت یجای خاص!بخواب مادر توله هام!
*با اخم روبه روش نشستم و چشمام رو مالیدم روانی هفت صبح من رو از خونه کشیده بیروم تا باهم کله پاچه بخوریم!سرم رو روی میز
گذاشتم و با حال زار نالیدم:
_آزاد من خوابم میااااااااد!
ضربه ای رو دستم زد و گفت:
_یعنی چی خوابت میاد چرا انقدر تنبلی پس فردا که ازدواج کردیم بچه دار شدیم باید تا صبح به بچه هام شیر بدی!
با شنیدن جملش چشمام گنده شد و به کل خواب از سرم پرید!سرم رو از روی میز بلند کردم و گفتم:
_بچه هات؟!مگه چند تا بچه میخوای!یکم خودش رو جلو کشید و همونجوری که با نگاهش داشت قورتم میداد گفت:
_اوم من بچه خیلی دوست دارم کم کم باید پنج یا شیش تا بچه برام بیاری!
با حیرت گفتم:
_پنج یا شیش تا!!!!مگه میخوای مهدکودک باز کنی؟بچه فوقش دوتا!
متفکر گفت:
romangram.com | @romangram_com