#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_383
چرا!؟؟؟
سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم...
*
بعد اینکه قشنگ گریه کردم و خودم رو سبک کردم از جام بلند شدم و بدون توجه به سنگینی نگاهی که روم بود از بهشت زهرا زدم
بیرون و با دربستی خودم رو به خونه رسوندم..بابا گفته بود که کارم داره!بعدحساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و با کلیدم در حیاط
رو باز کردم با دیدن حیاط سوت و کورمون قلبم تو سینم فشرده شد با بغضی که تو گلوم حجیم و حجیم ترمیشد در پذیرایی رو بازکردم و
وارد شدم نگاهم دور تا دور خونه سرد و بی روحمون چرخید نبود مامان به وضوع مشخص بود!قطره اشک گرمی رو گونه یخ زده ام
سر خورد بزور اب دهنم رو قورت دادم و با قدمایی سنگین حرکت کردم سمت اتاق خواب بابا حس و حال تعویض لباس نداشتم! تقه ای
به در زدم و وارد شدم.نگاهم به تخت خواب دونفره وسط اتاق افتاد.!.
تخت مامانم....!
بزور خودم رو کنترل کردم تا هق هقم بلندنشه!لبخند تلخی زدم و لبه تخت نشستم.بابا نگاهی بهم انداخت همونجوری که دست سردم رو
میون دستای گرمش میفشرد گفت:
_از اون یک ماهی که پیش عماد بودی برام بگو.
با اون یکی دست ازادم دستی به گوشه لبم کشیدم و بعدازچند لحظه مکث گفتم:
_تو یه ویلا بودیم فقط،من و عماد و زنش! تو این یک ماه همه چیز خیلی عادی بود تا اینکه یه روز صدای صحبتش با دوستش رو
شنیدم.
مکثی کردم..بابا با کنجکاوی گفت:_خب؟
نفسی تازه کردم و ادامه دادم:
_از یک قرار خیلی مهم حرف میزدن،از زبون عماد شنیدم که گفت این قرار داد از جونشم براش بیشتر ارزش داره..
بابا پوزخندی زد و گفت:
_میدونی چه قراریه؟
شرمنده سرم رو به نشونه منفی تکون دادم.تک خنده ای کرد و گفت:
_عماد تو کار قاچاق و مواد و وسایل ارایشی بهداشتیه!اون قرارشم بخاطر همین کار بود!
romangram.com | @romangram_com