#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_384

با بهت به بابا نگاه کردم
عماد قاچاقچیه؟!!
بابا به تاج تخت تکیه داد و نگاه گذرایی به دهن باز موندم انداخت!ناگهانی یاد صدایی افتادم که روز اخر تو ویلای عماد شنیدم..خودم رو
کشیدم سمت بابا و گفتم:
_بابا روز اخر یه صدای عجیبی رو از انباری عماد شنیدم..
بابا با کنجکاوی خودش رو کشید جلو و گفت;
_چه صدایی؟
برای زدن حرفم شک داشتم میترسیدم بابا دستم بندازه و مسخرم کنه!اما باید میگفتم!با اعتماد بنفس زمزمه کردم:
_من از اون اتاق صدای زمزمه ایمان رو شنیدم!بابا حس میکنم ایمان زندست!
*پارت 232
بابا زمزمه کرد:
_یعنی میخوای بگی ایمان زندست؟
با سردرگمی شقیقم رو مالیدم و گفتم:
_نمیدونم بابا اما حس کردم صدای ایمان رو از اون اتاق شنیدم،حالا شاید توهم زدم شایدم......
بابا دستی لابه لای موهای جوگندمیش کشید و گفت:
_میگم در موردش تحقیق کنن،از عماد هیچ چیزی بعید نیست!
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم شب بخیر ارومی گفتم و از اتاق بابا زدم بیرون..شالم رو که کماکان داشت خفم میکرد از دور
گردنم باز کردم.دستم نشست رو دکمه های مانتوم و مشغول باز کردنشون شدم.در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم.با صدای زنگ گوشیم
دستم از روی دکمه های مانتوم سر خورد..به ارومی گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و بدون اینکه به اسکرینش نگاه کنم جواب دادم:
_الو؟
صدای اروم آزاد پیچید پشت گوشی;
_سلام خانوم خونه!
لبخند کمرنگی رو لبام نقش بست لبه تخا نشستم و زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com