#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_382

_باشه،میبینمت!
مها لبخند مهربونی به روم پاشید و گفت:
_عزیزم من مهام دخترعموی ازاد امیدوارم فکر دیگه ای نکنی!
از این رفتار اروم و با متانتش درحال شاخ در اوردن بودم!بزور لبخندی زدم و گفتم:
_منم حوام،نه چرا باید فکر دیگه ای کنم!
لبخندش وسیع تر شد با خداحافظی گرمی از خونه خارج شد..آزاد چرخید طرفم و گفت:_بریم پیش پدرت عزیزم؟
انقدر رفتار مها مهربون و مودبانه بود که برام جای اعتراض و غر زدنی جلوی آزاد نذاشته بود!سری به عنوان تائید برای حرف آزاد
تکون دادم و حرکت کردم سمت اتاق خواب..بعد پوشیدن لباسام از اتاق زدم بیرون..آزاد هم حاضر بود صبحانه مختصری خوردیم و
حرکت کردیم سمت ماشین..درحالی که با نگاهم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم زیرلب پرسیدم:
_قرار بود باهم ازدواج کنین؟
بعداز چند لحظه مکث گفت:
_اره!
دستی به گوشه لبم کشیدم و چیزی نگفتم..با حس سوزش دستم نگاهی به کف دستم انداختم.ناخنم کف دستم فرورفته بود!دستم رو گرفت
میونه دستاش و بوسه ای روشون نشوند..با صدای ارومی گفت:
_قرار بود ازدواج کنیم!نه اینکه قراره ازدواج کنیم!من خودم یه فرشته دارم که با دنیا عوضش نمیکنم!
سرم چرخید طرفش و لبخند کوتاهی تحویلش دادم حس میکردم آزاد داره یچیزی رو از من پنهون میکنه!بعد بیست دقیقه رسیدیم..اول
آزاد پیاده شد و رفت که بابا رو اماده کنه..با تک زنگی که آزاد به گوشیم زد فهمیدم که باید برم..نفس عمیقی کشیدم و با بسم اللهی از
ماشین پیاده شدم..نگاهم افتاد رو بابا که بین چهارچوب در ایستاده بود..با دیدنش اشک تو چشمام حلقه بست حس میکردم تو این یک ماه
اندازه بیست سال پیر شده!نگاهم چرخید رو دست باز شدش تقریبا پرواز کردم سمتش و تو اغوش پدرانش فرو رفتم...
***
دسته گل رو تو دستم فشردم و دو زانو افتادم کنار سنگ قبر مامان.
اشکی سر خورد رو گونم ناباورانه نگاهم به اسم مامان رو سنگ قبر افتاد که با خط نستعلیق حک شده بود روش!دستم رو روی سنگ
قبر سرد کشیدم از سردی سنگ قبر لرز بدی به وجودم افتاد...نگاهم چرخید سمت سنگ قبر ایمان که دقیق کنار سنگ قبر مامان بود..

romangram.com | @romangram_com