#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_376
_حالا شامت رو بخور بعد در موردش حرف میزنیم،من برم بیرون الان میام.
بعد بعد به سرعت ازجام بلندشدم و از رستوران خارج شدم به هوای ازاد نیاز داشتم!با شنیدن صدای اشنایی با بهت عقب برگشتم...
حوا؟
اونم اینجا؟
نگاهم به فرد کناریش افتاد..عماد!
پشتشون به من بود و متوجه من نشده بودن..عما رو به حوا گفت:
_خانومم بشین داخل ماشین الان میام،برم حساب کنم..
حوا لبخندی زد و گفت:
_باشه عزیزم.
دستم مشت شد..حس کردم خون به قلبم نرسیده..با نگاهم عماد رو دنبال کردم به محض اینکه وارد رستوران شد ازپشت نزدیک
حواشدم،قبل ازاینکه داخل ماشین بشینه بازوش روکشیدم و دستم رو روی دهنش قرار دادم شروع کرد به دست و پا زدن با دیدن قیافم با
بهت بهم خیره شد از این غفلتش استفاده کردم و کشون کشون بردمش سمت ماشین در جلو رو باز کردم و پرتش کردم داخل،خودم هم
سریع سوار شدم و قفل مرکزی رو زدم..استارت زدم و با یه تیکاف وحشتناک حرکت کردم انگارتازه به خودش اومد چرخیدطرفم
وباصدای پربغضی نالید:
_آزاد..تو...
چقدردلم برای صداش تنگ شده بود!
صداش
صداش
صداش
اخ صداش!
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که خودم رو کنترل میکردم تا نگم "جان آزاد" با خشم غریدم:_خفه شو.یهو باصدای بلند زد زیرگریه!
با هق هق گفت:
_منوکجا میبری؟اصلا نگهدار پیاده میشم!
romangram.com | @romangram_com