#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_375

نگاهم روازش گرفتم و نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم بابای حوا بود..سریع جواب دادم:
_جانم؟
صدای خوشحالش پیچید پشت گوشی:
_سلام مجنون،نشونه از لیلیت پیدا کردم!
با خوشحالی گفتم:
_جدی؟
زمزمه کرد:
_اره،ازطریق راننده تاکسی محلی رو که عماد و حوا باهم قرارگذاشته بودن رو پیداکردم،الان یه تیم برای تحقیقات فرستادم اونجا..
با صدای ارومی گفتم:
_خداروشکر،هرخبری شد بهم اطلاع بدین..
اهی کشیدوگفت:
_نبودش خیلی حس میشه!خیلی دوست دارم بفهمم دلیلش از این کارچی بود!چه کاری انقدر براش مهم بود که باعث شدبرای ختم مادرش
نیاد!
باصدای دورگه ای زمزمه کردم:_منم خیلی دوست دارم بفهمم!
_فعلا خداحافظ پسرم.
_خدافظ.
با حرص گوشی رو قطع کردم و دستی لا به لای موهام کشیدم مهاباصدای ارومی گفت;
_آزادجان چیزی شده؟
سرم رو بلند کردم و نگاهی بهش انداختم لبخندی زوری زدم و گفتم:
_نه عزیزم شامت رو بخور سردشد.
دستش رو دور لیوان دوغش حلقه کرد و گفت:
_من فردا پرواز دارم! این دو روز بزور تونستم بیام!کی بیام برای کارای عروسیمون؟الان دوساله که تو عقدیم!
احساس کردم یچیزی تو دلم فرو ریخت کابوسای شبانه من تمومی نداره!نفسم رو پرشتاب دادم بیرون و گفتم:

romangram.com | @romangram_com