#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_373

سرش رو برد عقب و دوباره به چشمام نگاه کرد دستاش رو اورد بالا و از رو حوله رو سینه هام گذاشت و فشاری بهشون وارد کرد با
لحن تبداری گفت:
_وگرنه اونقدری میخوامت که یلحظه هم بهت رحم نمیکردم!
حس کردم که از یه بلندی پرت شدم پایین...قلبم مثل یه پرنده بی پناه به در و دیوار قفسه سینم میکوبید دستش به ارومی از رو سینه هام
سر خورد پایین و ازم دور شد چشمکی به قیافه وا رفتم زد و گفت:
_حاضرشو میخوایم بریم بیرون!
*
با خارج شدن عماد از اتاق رو تخت ولو شدم و دستم رو روی قلبم فشردم...
"بهت رحم نمیکردم"
این جملش مدام تو سرم اکو میشد!
پوزخندی زدم و قبل از اینکه دوباره سر و کلش پیدا شه بلوزم رو پوشیدم رفتم سمت کمد و مانتو جلو بازی رو که بلندیش تا زیر
زانوهام بود برداشتم،اینجور مانتوها قدم رو هم بلندتر نشون میداد!حوصله ارایش نداشتم شالی رو روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم
دلم میخواست زنگ بزنم به آزاد و براش توضیح بدم بهش بگم که دروغ گفتم و هنوزم عاشقانه میپرستمش..باید اتفاقات اخیر رو هرچه
زودتر براش توضیح میدادم...از این فکر لبخندی نشست رو لبم اره امروز هرطوری شده از باجه تلفن بهش زنگ میزنم و توضیح میدم
براش.حرکت کردم سمت در خروجی ویلا که ناگهانی صدایی رو از اتاقی که ته راهرو بود شنیدم..یه ابروم پرید بالا و تغییر مسیر دادم
به همون سمت.چرا تا بحال متوجه این اتاق نشده بودم؟!صدای زمزمه های ارومی از اتاق شنیده میشد..یلحظه حس کردم صدای ایمان
رو شنیدم!با بهت سرجام میخکوب شدم یعنی درست شنیدم؟!!با دو حرکت کردم سمت اتاق دستم دستیگره سرد و مرطوب اتاق رو لمس
کرد نفس عمیقی کشیدم و تا اومدم فشاری به دستگیره وارد کنم صدای عماد درست از پشت سرم شنیده شد:
_تو اینجا چیکار میکنی بیا بریم دیر شد!
اومدم لب باز کنم و چیزی بگم بازوم رو کشید و من رو از اتاق دور کرد با اخم گفتم:
_چرا منو میکشی؟یه صدایی از اون اتاق شنیدم رفتم اون سمت!
حس میکردم نگرانه!با لبخند عجولی گفت:
_اخه از انباری چه صدایی میتونه بلند شه؟حتما خیالاتی شدی عزیزم!

romangram.com | @romangram_com