#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_370
کشید و گفت:
_به زودی سارا رو طلاق میدم.تازه یاد سارا افتادم حالا که تا اینجا اومدم بدنیست که اون عفریته رو هم ادب کنم!با اون هم کارها دارم!زمزمه کردم:
_نمیخوای راه بیفتی؟
با صدای لرزونی گفت:
_اونقدری خوشحالم که پاهام یاری نمیکنه پدال گاز رو فشار بدم!
بغضی تو گلوم لونه کرد نمیدونم چرا من چرا برای عماد بغض کردم؟نفس عمیقی کشید و استارت زد.بعد طی مسافتی خیلی طولانی که
فکر کنم دوسه ساعتی وقتمون رو گرفت جلوی ویلای نوساختی توقف کرد..باهم از ماشین پیاده شدیم و وارد ویلا شدیم..خیلی سوت و
کور بود پرنده پر نمیزد..یعنی تنها زندگی میکنه؟پس سارا کجاست؟!!یکم استرس داشتم اما خب من دیگه چیزی برای از دست دادن
ندارم!حداقل با این کار یکم به حال بد درونم التیام میبخشم انتقام مامانم و ایمانم رو میگیرم!با شنیدن صدای قدمایی به عقب برگشتم با
دیدن سارا لبخند مغروری زدم برامدگی شکمش به خوبی مشخص بود با بهت گفت:
_تو؟.......تو......اینجا....چ....چیکار... میکنی؟؟!!!
با غرور تو چشماش زل زدم و گفتم:
_اینجا خونه منه!
دستی دور کمرم حلقه شد صدای عماد درست از کنار گوشم به گوش رسید:
_به خونه خودت خوش اومدی زندگیم!
خیره خیره فقط تو چشمای اشکی سارا زل زدم.هیچ دلم برای این زن شیطان صفت نمیسوخت...یاد آزادم افتادم.سرم رو انداختم پایین
کجایی آزادم؟؟
*از نگاه آزاد*
با خشم سیگارم رو روی میز خاموش کرد و غریدم:
_بی عرضهههههه ها بعد یک هفته نتونستین پیداش کنین؟فقط بلدین مفت بخورین بخدا قسم تا دو روز دیگه پیداش نکنین جنازتون رو
تحویل خانواده هاتون میدم!
مجید با ترس رو به ادماش اشاره کرد که از اتاق برن بیرون...قلبم تو سینه بی قراری میکرد از پنجره شرکت نگاهی به اسمون گرفته
کردم..
romangram.com | @romangram_com