#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_368

_باید یچیزی رو بهت بگم!
بالحن ارومتری نسبت به لحن قبلیش گفت:
_خانوم خوشگلم بذار بیام دنبالت بعد تا اخر عمر من دربست در خدمتتم هرچقدر میخوای حرف بزنیم باشه؟الان نگرانتم بگو کجایی
قربونت برم..
اخمای عماد با شنیدن این جمله آزاد رفت تو هم..لب گزیدم و با صدای بغض داری گفتم:
_الان......الان عماد پیشمه!
صدای جیغ لاستیکای ماشینش بخوبی از پشت گوشی واضح بود ترسیده از اینکه اتفاقی برای افتاده باشه با نگرانی نالیدم:
_وای چیشدی؟آزاد؟!!!؟؟
با نعره ای که زد دستپاچه گوشی رو از خودم دور کردم:
_اون پیش تو چه غلطی میکنههههههه؟غلط کرده مرتیکه بی نامووووس دستش بهت بخوره پرپرش میکنمممممم مادرشو به عزاش
میشونم! یالا ادرس بده حوا یالاااااا
درحالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم گفتم:
_من خودم اومدم پیشش!
چند دقیقه ای مکث کرد بعد چند مین با صدای ارومی گفت:
_حوام؟
دلم میخواست داد بزنم جون دل حوا!اما با فشردن لبام به همدیگه سعی کردم خودم رو کنترل کنم!چشمام رو بستم و با بی رحمی گفتم:_من از اولش علاقه ای به تو نداشتم!
بزور بغضم رو فرو خوردم و ادامه دادم:
_هنوزم به یاد عماد زندم!
صدای ناباورش باعث شد قلبم تو سینه فشرده شه;
_باورنمیکنم حوا نمیدونم چی باعث شده که همچین دروغایی رو برام ببافی اما روزگار اونی رو که باعث شده اینجوری بهم دروغ بگی
رو سیاه میکنم..
*
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم عماد گوشی رو از دستم کشید و با داد و فریاد شروع کرد به حرف زدن با آزاد..از زخم زبونایی که

romangram.com | @romangram_com