#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_366
دوست داشتم خنجر رو از کیفم در بیارم و با یه حرکت فرو کنم تو قلب کثیفش!اما حیف که نمیشد!باید با برنامه میرفتم جلو!مثل خودش
که با برنامه اومد جلو و با برنامه زندگیم رو نابود کرد!لبام رو با زبونم تر کردم و درحالی که سعی میکردم صدام لرزشی نداشته باشه
گفتم:
_چند روزه که به یک نتیجه ای رسیدم!
منتظر بهم زل زد با تردید به چشمای رذلش زل زدم
بگم؟
نگم؟
کار درستیه؟
نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه پشیمون شم گفتم:
_اینکه هنوزم مثل قبل میمیرم برات!
با بهت بهم نگاه کرد چند بار دهنش رو باز و بسته کرد تا چیزی بگه ولی صدایی ازش خارج نشد..تو دلم پوزخندی به قیافه متعجبش
زدم!این تازه شروع بازیه منه عماد خان!من برای به زانو در اوردنت از ازادم گذشتم!ببین دیگه چقدر به اخر رسیدم!حتی اگه پایانش به
مرگم ختم شه راضیم!به بازی من خوش اومدی.......
*
عماد در حالی که خیره خیره نگاهم میکرد پوزخندی زد و گفت:
_باور نمیکنم!
حدس میزدم همچین چیزی بگه.با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_اوکی هرجور راحتی!خدافظ.
بعد عقب گرد کردم و تا اومدم اولین قدم رو بردارم صدای کلافش بلند شد:
_وایسا!
لبخندی رو لبم شکل گرفت اما سریع از رو صورتم پاکش کردم،از جاش بلند شد و اومد روبه روم ایستاد.کلافگی از چهرش میبارید
گوشیش رو از جیبش در اورد و مقابلم گرفت و گفت:
_مطمئنم کن!
romangram.com | @romangram_com