#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_365

شنیدم:
_سلام.
روپاشنه پاهام چرخیدم و دقیق روبه روش قرار گرفتم نگاهی بهم انداخت و با نگرانی گفت:
_چرا انقدر رنگ و روت زرده؟چرا پای چشمات گود افتاده؟چی شده؟
پوزخندی زدم!واقعا معنی کارای ضد و نقیض عماد رو درک نمیکنم!زمزمه وار گفتم:
_باید باهات حرف بزنم..
دستاش رو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت:
_همین نزدیکیا یه دریاچست،موافقی بریم اونجا؟
با تکون دادن سرم موافقتم رو اعلام کردم..با فاصله کمی کنارهم شروع به رفتن کردیم..بعد نیم ساعت رسیدیم به دریاچه ای که گفته
بود..ازکاری که میخواستم بکنم مطمئن نبودم!تردید داشتم! استرس داشت خفم میکرد!رو نیمکتی که کنار دریاچه بود نشست و گفت:
_خب میشنوم.
رو نیمکت روبه روییش نشستم..مطمئنم از قیافه درهمم به حال زار درونم پی برده!زمزمه کردم:
_به مامانم زنگ زده بودی؟!
چنگی به موهاش زد و گفت:
_اره.
از این صریح جواب دادنش بغض گلوم رو فشرد مامانم قربانی خودخواهی عماد شد همونجوری که ایمان قربانی این ماجرا شد تاکی باید
دیگران بخاطر من قربانی بشن؟تا کی باید یکی یکی عزیزانم رو از دست بدم؟!نمیدونستم خبرداره که مامانم رو به کشتن داده یا نه که با
شنیدن جمله بعدیش مطمئنم کرد که خبرنداره:
_البته الان هرچقدر زنگ میزنم جواب نمیده گوشیش خاموشه چرا؟!
پوزخند رو لبام پررنگ تر شد از شدت بغضی که تو گلوم سد معبر کرده بود نفس کم اورده بودم!نفس عمیقی کشیدم و یکجا هوا رو
بلعیدم.با صدایی که بر اثر بغض لرزش داشت نالیدم:
_گوشیش گم شده!
متفکر اهانی گفت و زمزمه کرد:_خب من هنوز منتظرما!

romangram.com | @romangram_com