#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_364
از جاش بلند شد و گفت:
_باشه عزیزدلم برو زود بیا..به بابات زنگ زدم و گفتم که بهوش اومدی الاناست که برسه..
باهم از اتاق خارج شدیم..آزاد نمیدونم کجا رفت اما من حرکت کردم سمت خروجی بیمارستان...نگاهم به بابا افتاد..با دو خودم رو بهش
نزدیک کرد دستاش رو به روم باز کرد با اشتیاق پریدم تو اغوش امن و پدرانش..دستش محکم دورم حلقه شد دلم عجیب برای این اغوش
تنگ شده بود..با بغض نالیدم:
_مامانم.!...
با صدای گرفته ای گفت:
_اروم باش دخترم..
بعداز چند لحظه حلقه دستاش رو از دورم باز کرد و گفت:
_بریم داخل..
با دستم اشکام رو پاک کردم و گفتم:
_من یکم میرم بیرون قدم بزنم زود میام شما برو داخل..
بوسه ای رو پیشونیم کاشت و گفت:
_باشه عزیزم مراقب خودش باش.._چشم..
بسرعت از بیمارستان خارج شدم و خودم رو به خیابون رسوندم..ادرسی که عماد داده بود خادج از شهر بود و باید دربست
میگرفتم..نگاهم رو دستفروشی که بساط چاقو و خنجر جلوش پهن بود ثابت موند..حرکت کردم سمتش و یه خنجر کوچیک که دسته
مشکی داشت انتخاب کردم و بعداز حساب کردن پولش دستم رو برای تاکس ی زرد رنگی تکون دادم..
*
نمیدونم چند ساعت گذشت که با صدای راننده به خودم اومدم:
_رسیدیم دخترم..
تشکری زیر لبی کردم و بعد حساب کردن کرایه پیاده شدم...نگاهی به محله ای که توش بودم انداختم..خونه ها تک و توک با فاصله از
هم دیده میشد انگار که این محله خارج از شهر بود..نمیدونستم کجام!اصلا به مسیری که راننده داشت طی میکرد توجهی نکردم!دسته
کیفم رو تو دستم فشردم و تصمیم گرفتم یه زنگ به عماد بزنم تا پیداش کنم..تا اومدم دست کنم تو کیفم صداش رو دقیق از پشت سرم
romangram.com | @romangram_com