#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_363

دوباره میخواستمش دوباره میخواستم لبام رو لباش بلغزه!صورتم رو بردم جلو تا دوباره این فاصله لعنتی رو پر کنم اما با دستاش مانع
شد و صورتم رو بین دستاش قاب گرفت..با نگرانی گفت:
_چرا گریه میکنی قربونت برم؟چی میخوای برات بیارم؟
نگاه اشکیم رو به چشماش دوختم و با صدای لرزونی نالیدم:
_فقط تورو میخوام!
مشخص بود که تعجب کرده تک خنده ای کرد و گفت:_من و تو تا ابد مال همیم هیچکس نمیتونه جدامون کنه..هیچکس جراتش رو نداره!
با شنیدن جملش ریزش اشکام بیشتر شد تا ابد!ازاد چه میدونست که ممکنه امروز اخرین دیدارمون باشه؟!!زمزمه کردم:
_خیلی دوستت دارم آزادم.
سرم رو محکم روی سینش فشرد و زیرگوشم لب زد:
_من بیشتر خانوم خوشگلم..
ضربان منظم قلبش دقیق زیرگوشم بود...بوسه ای رو قلبش زدم،فشار دستاش دور کمرم بیشتر شد...میدونستم که هرچقدر بگذره سخت
تر میشه...خودم رو یکم کشیدم بالاتر و بوسه ای رو سیبک گلوش نشوندم...بالاتر
لبام رو روی چونش فشردم...با مکث به لباش خیره شدم که خودش این بار پیش قدم شد و لباش رو محکم فشرد رو لبام دستم تو موهاش
فرو رفت...یجوری من رو به خودش فشار میداد که حس میکردم استخونام داره خورد میشه..اما من عاشق این درد لذت بخشم...یکم
ازش جداشدم تا نفسی تازه کنم..چشماش بسته بود و نفس نفس میزد.. زبونم رو روی لبام کشیدم و با صدای ارومی گفتم:
_آزادم؟
اروم چشماش رو باز کرد زیرلب گفت:
_جون دلم؟
_میخوام برم یکم تو محوطه بیمارستان قدم بزنم..
حلقه دستاش رو از دورم باز کرد و گفت:
_تنهایی؟
زمزمه کردم:
_اره..

romangram.com | @romangram_com