#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_362
_الان؟
از تخت اومد پایین و ِس ُرم رو از دستم کشیدم بیرون و گفتم:
_اره ضروریه..
بعد از چند لحظه مکث گفت:
_بیا (..)... منتظرتم..
پوزخندی زدم و بدون زدن حرف اضافه دیگه ای قطع کردم...تا خواستم از اتاق برم بیرون در باز شد و آزاد داخل شد...یه سینی غذا هم
تو دستش بود با دیدنم که از تخت پاشده بودم متعجب گفت:
_کجا عزیزم؟
عمیق به مرد جذاب روبه روم زل زدم شاید این اخرین دیدارمون باشه!از این فکر دوباره بغض چنگ انداخت به گلوم...سینی رو گذاشت
رو میز کنار تخت بازوم رو گرفت و من رو نشوند رو تخت..خودشم با فاصله کمی کنارم نشست...با ملایمت گفت:
_خانومم گرسنت نیست؟
قاشقی از سوپ پر کرد و مقابلم گرفت بی حرف سرم رو جلو بردم و قاشق سوپم رو با بغضم یکجا بلعیدم...کل کاسه سوپ رو بهم
داد...با لبخند گفت:
_بازم بیارم برات؟
زمزمه کردم:
_نه سیر شدم..
نگاهم رو به صورتش دوختم سعی کردم جز به جز اجزای صورتش رو تو ذهن و قلبم تا ابد ثبت کنم...
*
سرفه ای کرد و گفت:
_چیزی شده؟
بی حرف خودم رو کشیدم جلو و فاصله بینمون رو پرکردم...نگاهی به چشماش انداختم و محکم لبام رو چسبوندم رو لباش...مشخص بود
که شوکه شده.بعد چند لحظه به خودش اومد دستش دور کمرم حلقه شد همراهیم کرد..قطره اشکی رو گونم سرخورد..اما باعث نشد که
لبام از رو لباش ول شه..نرم لب پایینم رو از حصار دندوناش خارج کرد و یکم خودش رو ازم دور کرد...ریزش اشکام بیشتر شد اما من
romangram.com | @romangram_com