#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_361

دار بابا دنیا رو روی سرم اوار کرد!احساس کردم که اتاق داره دور سرم میچرخه..چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم!با احساس
کوفتگی شدیدچشمام رو باز کردم نوری مستقیم افتاد تو چشمم از بوی الکلی که تو اتاق پخش بود میشد فهمید که بیمارستانم!بی خیال به
همون نور زل زدم از خودم متنفرم از منی که وجودم فقط مایه دردسره!من اگه نبودم شاید الان مامانم زنده میبود!بخاطر من مامانم رفت
زیرخاک!با صدای اروم آزاد سرم اتوماتیک وار چرخید طرفش..کی اومد داخل که من ندیدمش؟!پیراهن سیاهی که تنش بود بهم دهن
کجی میکرد!با نگرانی منتظر جوابی از جانب من بود.حتی نمیدونستم چی پرسیده ازم!با صدای دو رگه ای که برای گوش خودم نا اشنا
بود نالیدم:
_آزاد؟
با اشتیاق خودش رو کشید جلو و گفت:
_جا ِن آزاد؟
با بغض نالیدم:
_مامانم.....
غم توی نگاهش بیداد میکرد دستش رو نوازش وار روی پیشونیم کشید و گفت:
_قسمت این بوده..حتما یه حکمتی تو کاره عزیزم..
حوضچه چشمام پر اشک شد تقه ای به در خورد..آزاد خودش رو ازم دور کرد تو همین لحظه در باز شد و خالم همراه چند نفر دیگه از
فامیلامون داخل شدن بی حال فقط بهشون زل زدم..انگار درک کردن که حالم خوب نیست..بعد چند دقیقه از اتاق خارج
شدن...خودخواهی من بعلاوه لجبازی عماد منجر شد به مرگ مامان!خون جلوی چشمام رو گرفت یا من باید بمیرم یا عماد!دیگه هیچی
برام مهم نیست نمیذارم یه عزیز دیگم از دست بره...با صدای آزاد با حواس پرتی بهش خیره شدم:
_من برم الان میام..
بی حرف بهش خیره شدم..بعداز رفتنش نگاهم افتاد رو گوشیم که کنار تخت بود...با اطمینان برش داشتم و به اخرین شماره که عماد از
قبل بهم زنگ زده بود زنگ زدم...برخلاف تصورم روشن بود!بعد از چند بوق صدای متعجبش پیچید پیشت گوشی:
_ببین کی بهم زنگ زده!با صدایی که سعی میکردم خالی از نفرت و کینه باشه نالیدم:
_باید ببینمت عماد!
سرفه ای کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com