#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_359
_جدی؟وایسا باهم بریم..
بعد حرکت کرد سمت کیف و کتش و بعد برداشتنشون و خداحافظی هول هولکی با کیارش باهم از اتاق زدیم بیرون...استرس داشت خفم
میکرد..ازاد نگاهی به قیافه مضطربم انداخت و گفت:_چیزی نیست خانومم نگران نباش..
با بغض نالیدم:
_نگرانم..
بعد سوار شدن تو ماشین با تند ترین حالت ممکن حرکت کرد سمت بیمارستان..بین راه همش دلداریم میداد که چیزی نیست و اتفاقی
نیفتاده اما یه حسی بهم میگفت که قضیه از اون چیزی که من فکرش رو میکنم جدی تره!با توقف ماشین به خودم اومد و سریع از ماشین
پیاده شدم...با استرس با پاهام رو زمین ریتم رفتم و منتظر شدم ماشین رو پارک کنه که باهم بریم داخل...بعد پارک کردن ماشین تقریبا
پرواز کردم سمت ورودی بیمارستان...قبل از اینکه بریم سمت پذیرش نگاهم به بابا افتاد که انتهای راهروی بیمارستان بود...دوییدم
سمتش و با بغض گفتم:
_مامانم کوش؟
دستی لابه لای موهای جو گندمیش کشید و با صدای ناراحتی که تا به حال ازش نشنیده بودم گفت:
_داخل اون اتاقه،منتظرته...
وارد اتاق شدم،پرستاری جلوم رو گرفت با با اخمایی هشتاد و هشتی گفت:
_کجا خانوم؟مگه نمیبینین بیمار اتاقه؟بفرما بیرون خانوم بفرما بیرون..
بعد با دستش در اتاق رو نشون داد با بغض چنگی به دستش زدم و نالیدم:
_من حوام مامانم کجاست؟
با شنیدن جملم گره از اخماش باز شد کمرم رو گرفت و در حالی که من رو بسمت تنها تختی که تو اتاق بود هدایت میکرد گفت:
_سراغت رو میگرفت،تنهاتون میذارم..
پرستار از اتاق خارج شد تازه نگاهم به مامان افتاد که بی جون رو تخت افتاده بود و یه عالمه دم و دستگاه بهش وصل بود کنار تختش
ایستادم و با صدای لرزونی صداش زدم:
_مامانی؟مامان خوشگلم؟
با شنیدن صدام چشمای بی رمقش رو باز کرد دستای لرزونش رو بالا اورد و ماسک اکسیژن رو صورتش رو برداشت حس میکروم
romangram.com | @romangram_com