#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_358

با خجالت از جام بلند شدم پریدم بین حرفش و زمزمه کردم:
_نه این چه حرفیه من دارم میرم..
بعد خداحافظی سرسری با ازاد و کیارش وارد اتاق خودم شدم..لعنتی کیارش دقیقا جایی که نبایدسر میرسید رسید!پشت میزم نشستم و
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم..هشت تماس بی پاسخ از بابا داشتم..یعنی چی؟بابا هشت بار بهم زنگ زد؟بی سابقست!با تعجب شماره
بابا رو گرفتم بعد سه بوق صدای نگرانش به گوش رسید:
_حوا کجایی تو؟چرا زنگ زدم جواب ندادی؟
با همون تعجب تو صدام گفتم:
_سرکار بودم بابا،اتفاقی افتاده؟
با لحنی که سعی میکرد اضطرابش رو بپوشونه گفت:
_زیاد خودت رو نگران نکنیا..
با استرس پوست لبم رو جوییدم و گفتم:
_بابا جون به لبم کردی بگو چی شده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
_بیا بیمارستانی که ادرسش رو برات میفرستم! مامانت یکم حالش بد شد الان مخواد ببینتت..
احساس کردم یچیزی تو وجودم فرو ریخت...با صدای تحلیل رفته ای نالیدم:
_اومدم.
بی حرف دیگه ای گوشی رو قطع کردم و کیفم رو چنگ زدم و بدون توجه به نگاه فضول رها از اتاق زدم بیرون...نگاهم افتاد رو در
اتاق آزاد..دو دل حرکت کردم سمت در اتاقش و تقه ای به در زدم و وارد شدم...آزاد پشت میز نشسته بود و کیارش کنارش بود و داشتن
نقشه ای رو بررسی میکردن...با دیدن من آزاد از جاش پاشد و با تعجب گفت:
_چیشده عزیزم؟
با صدای امیخته به بغضی نالیدم:
_مامانم بیمارستانه باید برم..
با نگرانی گفت:

romangram.com | @romangram_com