#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_357

_هوی با توام!
تکونی خورد و باحواس پرتی گفت:
_جونم؟
موهاش رو بهم ریختم و گفتم:
_مشکوک میزنیا
دستش رو دراز کردسمت صورتم و اروم گونم رو نوازش کرد با لحن ارومی گفت:
_اگه بفهمی یروزی یه نفر یچیزی رو ازت پنهون کرده بالاترین مجازاتی که ممکنه بکنی چیه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_بستگی داره اون فرد کی باشه!
با نگرانی گفت:
_فکر کن من باشم!
ترسی چنگ انداخت به دلم..ولی موضع خودم رو حفظ کردم و با لحن محکمی گفتم:
_من هیچوقت دروغ رو نمیبخشم اگه یروزی بفهمم یه نفر که وجودش برام خیلی مهمه بهم دروغ گفته یا پنهون کاری کرده.....
زمزمه کرد:
_چیکارش میکنی؟
چرا حس میکنم ازاد انقدر نگرانه؟لبم رو تر کردم و گفتم:
_میکشمش!تو وجودم میکشمش از زندگیم بیرونش میکنم کسی که به من دروغ بگه جایی تو زندگیم نداره!
بهت زدگیش به وضوح مشخص بود رنگ پریدگیش... یخ زدن انگشتاش!*
صورتش رو بین دستام قاب گرفتم و با نگرانی گفتم:
_تو که تاحالا بهم دروغ نگفتی؟درسته؟
نگاه سردرگمش تو صورتم درحال گردش بود..تا خواست لب باز کنه و چیزی بگه یهو در باز شد و کیارش عین گاو سرش رو انداخت
پایین و اومد داخل...نگاه متعجبش نشست رو من و ازاد..بعدچند دقیقه که از هنگ در اومد با تته پته گفت:
_ببخشید نمیدونستم که شما...

romangram.com | @romangram_com