#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_356
قدمام برگشت طرفم...دلخور بودنش به وضوح مشخص بود سرفه ای کردم و گفتم:
_با من کاری داشتی؟
همونجوری که نگاهش خیره به من بود زمزمه کرد:
_من کاری کردم که مستحق به این نوع رفتارم؟
حرکت کردم سمت میزش و رو صندلیش نشستم بازیم گرفته بود!دستم رو بند چونم کردم و گفتم:
_نه!
کلافه وار گفت:
_حس میکنم از چیزی ناراحتی..اگه چیزی اینطوری بهمت ریخته بهم بگو تا سوتفاهم برطرف شه.
نمیدونستم بپرسم یا باید صبر کنم خودش بگه؟تو چشماش خیره شدم و گفتم:
_مها کیه؟
تو سکوت زل زده بودیم بهم بعداز چند لحظه مکث گفت:
_دوست دخترم بود!حس حسادتم دوباره تحریک شد یعنی اونقدری رابطش با ازاد خوب بود که حتی رعناجون از رابطشون خبر داشت؟پوزخندی زدم و
گفتم:
_اونقدری برات عزیز بود که رعناجون هم از قضیه مطلع بود؟
حرکت کرد سمتم و رو دو زانو نشست تا هم قدم شه!صندلیم رو برگردوند سمت خودش و گفت:
_نه اینجوری که تو میگی نیست!چون اون دخترعموم بود مامان از قضیه خبر داشت..
دخترعموش!که دوست دخترشم بوده!چه شود!با اخم گفتم:
_الان کجاست؟
با بیخیالی شونه ای انداخت بالا و گفت:
_خارج از کشوره..تو کار مد و لباسه..فکر کنم تو فضای مجازی تبلیغاتش رو دیده باشی!
ابرویی بالا انداختم و اهانی گفتم..ولی حس میکردم ازاد کلافهاس!حس میکنم که داره یچیزی رو ازمن پنهون میکنه!اروم صداش زدم:
_ازاد؟
انگار که صدام رو نشنید دستم رو جلوی صورتش تاب داد و گفتم:
romangram.com | @romangram_com