#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_355
با اخم گفتم:
_حسادت؟مگه بچم؟خنده ارومی کرد و گفت:
_توکه راست میگی!
*
بقیه راه تو سکوت سپری شد.حرف رعناجون از سرم بیرون نمیرفت..مها کیه که رعناجون ازم پرسید من قضیهاش رو میدونم یا نه؟لابدیکیه مثل بقیه دوست دختراش!پوزخند محوی رو لبام شکل گرفت با حرص گوشه لبم رو جوییدم...با توقف ماشین سریع از ماشین پیاده
شدم و بدون اینکه منتظر ازاد بمونم حرکت کردم سمت اسانسور...دلم میخواست ازاد برام از قبل قضیه مهارو توضیح میداد!ولی اون
هیچی نگفت!الان مامانش جلوی من گفت لابد باید بهم توضیح بده!نگاهی به قیافه قرمز شدم انداختم...با توقف اسانسور ازش خارج شدم و
رفتم سمت در اصلی شرکت..باز مشخص نیست این منشی کجا رفته!کلافه پوفی کشیدم و قبل از اینکه آزاد سر برسه حرکت کردم سمت
اتاقم...تقه ای به در زدم و وارد شدم چند وقتی میشد که دختر دیگه ای باهام هم اتاق شده بود..رها خیلی دختر جدی و خشکی بود!در
حدی که غیرقابل تحمل بود! سلامی زیرلبی گفتم مثل خودم جوابش رو شنیدم پشت میزم نشستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم نگام رو
از صفحه سیاه گوشیم به چهره تارم دوختم...من چمه؟چرا انقدر بچگانه رفتار میکنم؟!!!یاد عماد افتادم...سارا...بچشون!!بغضی گلوم رو
فشرد اونا زندگیم رو نابود کردن!دلم میخواد که زندگیشون رو نابود کنم!همونطوری که اونا اینکار رو با من کردن!ایندم رو تباه
کردن!همه امیدم رو نا امید کردن!یه شبه پیرم کردن!خودکارم رو برداشتم و برای فرار از این فکر و خیالای مزخرف مشغول بررسی
پرونده جلو روم شدم..اما نمیشد!خودکار رو بین انگشتام فشردم عماد تو بدترین کار ممکن رو باهام کردی!با سایه ای که بالا سرم افتاد
سرم رو بلند کردم...نگاهم قفل نگاه پراخم ازاد شد با لحنی معمولی گفت:
_خانوم ازاد لطفا بیاین اتاقم کارتون دارم...
نگاه گذرایی به رها انداختم که حواسش به مکالمه من و ازاد بود...خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم و گفتم:
_چشم اقای ادین این پرونده کامل بشه خدمت میرسم..
این بار عصبی شد با لحنی عصبی گفت:
_وقتی میگم کارتون دارم یعنی الان! همین حالا باید تشریف بیارین نه بعداز تموم شدن پرونده!
بعد عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد اخمی کردم و به مسیر رفتنش زل زدم...خودکارم رو پرت کردم رو میز و بدون توجه به نگاه
فضول رها از اتاق خارج شدم...بدون اینکه در بزنم در اتاق رو باز کردم و وارد شدم..پشت به در و روبه پنجره ایستاده بود دستاش رو
هم تو جیب شلوارش فرو برده بود..از پشت نگاهی به هیکل مردونش کردم..ناخواسته لبخند کوچیکی رو لبم شکل گرفت...با شنیدن
romangram.com | @romangram_com