#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_351

ممانعتم میشد و میگفت که ازاد ادامه بده!با احساس زبونش اونم درست زیر گوشم حس کردم ضربان قلبم رفته رو هزار...اروم گفت:
_حوا؟!
با صدای لرزونی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
_هوم..!
اون یکی دستشم از کمد جدا کرد و رسوند به اولین دکمه مانتوم با لحن تبداری گفت:
_هوم جواب من نبود!با باز شدن اولین دکمه مانتوم مغزم شروع با فعالیت کرد سرم رو یکم کج کردم تا لباش از گوشم جدا شه با صدای ارومی گفتم:
_بهتره بریم شرکت!
با باز شدن اولین دکمه مانتوم کمی از قفسه سینم مشخص شد دستش رو به گردنم رسوند و گفت:
_گور بابای شرکت..
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی تحلیل رفته نالیدم:
_آزاد..یکم سرش رو ازم فاصله داد و نگاهی به چشمای خمارم انداخت تازه عمق فاجعه رو درک کرد!دستی پشت گردنش کشید و ازم دور شد
همونجوری که از اتاق خارج میشد گفت:
_بریم شرکت!
به محض بسته شدن در زانوهام شل شد و کنار کمد سر خوردم کل بدنم نبض میزد با دستایی لرزون دکمه ای رو که باز شده بود رو
بستم...تقه ای به در خورد به هوای اینکه ازاده بسمت در برنگشتم...در باز شد و صدای قدمایی رو از پشت سرم شنیدم...با شنیدن
صدای پسر غریبه ای اونم درست پشت سرم با ترس به عقب برگشتم...
*یه پسر قد بلند و چهارشونه پشت سرم ایستاده بود و با تعجب و موشکافی بهم زل زده بود..تند تند مقنعم رو روی سرم مرتب کردم...این
دیگه کیه؟ازاد کجاست پس!دسته کیفم رو توی دستم فشردم...پسرقدمی بهم نزدیک شد و گفت:
_خدمتکار جدیدی؟
با تته پته گفتم:
_خدمتکار؟!!!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_اره عزیزم..جای تو توی بغل منه نه رخت شستن تو این خونه..

romangram.com | @romangram_com